نگون بخت را زنده بر دار كرد * دل مرد بد كار را بيدار كرد
سواران كه آيين گشسب سوار * بياورده بود از در شهريار
چو كار سپهبد بفرجام شد * ز لشكر بسى پيش بهرام شد
بسى نيز نزديك خسرو شدند * بمردانگى در جهان نو شدند
چنان شد كه از بىشبانى رمه * پراگنده گردد بروز دمه
[ كور كردن گستهم و بندوى ، هرمزد را ]
چو آگاهى آمد بر شهريار * ز آيين گشسب آنك بد نامدار
ز تنگى در بار دادن ببست * نديدش كسى نيز با مى بدست
بر آمد ز آرام و ز خورد و خواب * همى بود با ديدگان پر آب
بدر بر سخن رفت چندى ز شاه * كه پرده فروهشت از بارگاه
يكى گفت بهرام شد جنگجوى * بتخت بزرگى نهادست روى
دگر گفت خسرو ز آزار شاه * همى سوى ايران گذارد سپاه
بماندند زان كار گردان شگفت * همى هر كسى راى ديگر گرفت
چو در طيسفون بر شد اين گفتگوى * ازان پادشاهى بشد رنگ و بوى
سر بندگان پر شد از درد و كين * گزيدند نفرينش بر آفرين
سپاه اندكى بد بدرگاه بر * جهان تنگ شد بر دل شاه بر
ببندوى و گستهم شد آگهى * كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى
همه بستگان بند برداشتند * يكى را بران كار بگماشتند
كزان آگهى باز جويد كه چيست * ز جنگ آوران بر در شاه كيست
ز كار زمانه چو آگه شدند * ز فرمان بگشتند و بىره شدند
شكستند زندان و بر شد خروش * بران سان كه هامون بر آيد به جوش
به شهر اندرون هرك بد لشكرى * بماندند بيچاره زان داورى
همى رفت گستهم و بندوى پيش * زره دار با لشكر و ساز خويش
يكايك ز ديده بشستند شرم * سواران بدرگاه رفتند گرم
ز بازار پيش سپاه آمدند * دلاور بدرگاه شاه آمدند
كه گر گشت خواهيد با ما يكى * مجوييد آزرم شاه اندكى
كه هرمز بگشتست از راى و راه * ازين پس مر او را مخوانيد شاه
بباد افره او بيازيد دست * بروبر كنيد آب ايران كبست
شما را بويم اندرين پيش رو * نشانيم بر گاه او شاه نو
و گر هيچ پستى كنيد اندرين * شما را سپاريم ايران زمين
يكى گوشهاى بس كنيم از جهان * بيك سو خراميم با همرهان
بگفتار گستهم يك سر سپاه * گرفتند نفرين بآرام شاه
كه هرگز مبادا چنين تاجور * كجا دست يازد به خون پسر
بگفتار چون شوخ شد لشكرش * هم آنگه زدند آتش اندر درش
شدند اندر ايوان شاهنشهى * بنزديك آن تخت با فرّهى
چو تاج از سر شاه برداشتند * ز تختش نگونسار برگاشتند
نهادند پس داغ بر چشم شاه * شد آنگاه آن شمع رخشان سياه
ورا همچنان زنده بگذاشتند * ز گنج آنچ بد پاك برداشتند