نداد آن سر پر بها رايگان * همى تاخت تا آذرابادگان
چو آگاهى آمد بهر مهترى * كه بد مرزبان و سر كشورى
كه خسرو بيازرد از شهريار * برفتست با خوار مايه سوار
بپرسش گرفتند گردنكشان * بجايى كه بود از گرامى نشان
چو بادان پيروز و چون شيرزيل * كه با داد بودند و با زور پيل
چو شيران و وستوى يزدان پرست * ز عمان چو خنجست و چون پيل مست
ز كرمان چو بيورد گرد و سوار * ز شيراز چون سام اسفنديار
يكايك بخسرو نهادند روى * سپاه و سپهبد همه شاهجوى
همى گفت هر كس كه اى پور شاه * ترا زيبد اين تاج و تخت و كلاه
از ايران و از دشت نيزه وران * ز خنجرگزاران و جنگى سران
نگر تا ندارى هراس از گزند * بزى شاد و آرام و دل ارجمند
زمانى بنخچير تازيم اسب * زمانى نوان پيش آذر گشسب
برسم نياكان نيايش كنيم * روان را بيزدان نمايش كنيم
گر از شهر ايران چو سيصد هزار * گزند ترا بر نشيند سوار
همه پيش تو تن بكشتن دهيم * سپاسى بران كشتگان بر نهيم
بديشان چنين گفت خسرو كه من * پر از بيمم از شاه و آن انجمن
اگر پيش آذر گشسب اين سران * بيايند و سوگندهاى گران
خورند و مرا يك سر ايمن كنند * كه پيمان من زان سپس نشكنند
بباشم بدين مرز با ايمنى * نترسم ز پيكار آهرمنى
يلان چون شنيدند گفتار اوى * همه سوى آذر نهادند روى
بخوردند سوگند زان سان كه خواست * كه مهر تو با ديده داريم راست
چو ايمن شد از نامداران نهان * ز هر سو بر افگند كار آگهان
[ بفرمان خسرو سواران دلير * بدرگاه رفتند برسان شير ]
كه تا از گريزش چه گويد پدر * مگر چارهء نو بسازد دگر
چو بشنيد هرمز كه خسرو برفت * هم اندر زمان كس فرستاد تفت
چو گستهم و بند وى را كرد بند * بزندان فرستاد ناسودمند
كجا هر دو خالان خسرو بدند * بمردانگى در جهان نو بدند
جزين هرك بودند خويشان اوى * بزندان كشيدند با گفت و گوى
[ فرستادن هرمزد آيين گشسب را به جنگ بهرام و كشته شدن او ]
بآيين گشسب آن زمان شاه گفت * كه از راى دوريم و با باد جفت
چو او شد چه سازيم بهرام را * چنان بندهء خرد و بد كام را
شد آيين گشسب اندران چاره جوى * كه آن كار را چون دهد رنگ و بوى
به دو گفت كاى شاه گردن فراز * سخنهاى بهرام چون شد دراز
همه خون من جويد اندر نهان * نخستين ز من گشت خسته روان
مرا نزد او پاى كرده ببند * فرستى مگر باشدت سودمند
به دو گفت شاه اين نه كار منست * كه اين راى بد گوهر آهرمنست
سپاهى فرستم تو سالار باش * برزم اندرون دست بردار باش
نخستين فرستيش يك رهنمون * بدان تا چه بينى بسرش اندرون