تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1206

مساهمون:

ص١٢٠٦
اگر مهترى جويد و تاج و تخت * بپيچد بفرجام ازو روى بخت
وگر همچنين نيز كهتر بود * بفرجامش آرام بهتر بود
ز گيتى يكى بهره او را دهم * كلاه يلانش بسر بر نهم
مرا يك سر از كارش آگاه كن * درنگى مكن كار كوتاه كن
همى ساخت آيين گشسب اين سخن * كجا شاه فرزانه افگند بن
يكى مرد بد بسته از شهر اوى * بزندان شاه اندرون چاره جوى
چو بشنيد كآيين گشسب سوار * همى رفت خواهد سوى كارزار
كسى را ز زندان بنزديك اوى * فرستاد كاى مهتر نامجوى
ز شهرت يكى مرد زندانيم * نگويم همانا كه خود دانيم
مرا گر بخواهى تو از شهريار * دوان با تو آيم برين كار زار
بپيش تو جان را بكوشم بجنگ * چو يابم رهايى ز زندان تنگ
فرستاد آيين گشسب آن زمان * كسى را بر شاه گيتى دمان
كه همشهرئ من ببند اندرست * بزندان ببيم و گزند اندرست
به من بخشد او را جهاندار شاه * بدان تا كنون با من آيد به راه
به دو گفت شاه آن بد نابكار * بپيش تو در كى كند كارزار
يكى مرد خونريز و بيكار و دزد * بخواهى ز من چشم دارى به مزد
و ليكن كنون زين سخن چاره نيست * اگر زو بتر نيز پتياره نيست
به دو داد مرد بد آميز را * چنان بدكنش ديو خونريز را
بياورد آيين گشسب آن سپاه * همى راند چون باد لشكر به راه
بدين گونه تا شهر همدان رسيد * بجايى كه لشكر فرود آوريد
بپرسيد تا زان گرانمايه شهر * كسى دارد از اختر و فال بهر
به دو گفت هر كس كه اختر شناس * بنزد تو آيد پذيرد سپاس
يكى پير زن مايه دار ايدرست * كه گويى مگر ديدهء اخترست
سخن هرچ گويد نيايد جز آن * بگويد بتمّوز رنگ خزان
چو بشنيد گفتارش آيين گشسب * هم اندر زمان كس فرستاد و اسب
چو آمد بپرسيدش از كار شاه * و زان كو بياورد لشكر به راه
به دو گفت ازين پس تو در گوش من * يكى لب بجنبان كه تا هوش من
ببستر بر آيد ز تيره تنم * وگر خسته از خنجر دشمنم
همى گفت با پير زن راز خويش * نهان كرده از هر كس آواز خويش
ميان اندران مرد كو راز شاه * رهانيد و با او بيامد به راه
بپيش زن فالگو برگذشت * بمهتر نگه كرد و اندر گذشت
به دو پير زن گفت كين مرد كيست * كه از زخم او بر تو بايد گريست
پسنديده هوش تو بر دست اوست * كه مه مغز بادش بتن در مه پوست
چو بشنيد آيين گشسب اين سخن * به ياد آمدش گفت و گوى كهن
كه از گفت اختر شناسان شنيد * همى كرد بر خويشتن ناپديد
كه هوش تو بر دست همسايه‌اى * يكى دزد و بيكار و بىمايه‌اى
بر آيد به راه دراز اندرون * تو زارى كنى او بريزدت خون