تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1203

مساهمون:

ص١٢٠٣
ز هرمز چنين باشد اندر خبر * برادرت را شاه ايران شمر
بتاج كيى گر ننازد همى * چرا خلعت از دوك سازد همى
سخن بس كن از هرمز ترك زاد * كه اندر زمانه مباد آن نژاد
گر از كىقباد اندر آرى شمار * برين تخمه بر ساليان صد هزار
كه با تاج بودند بر تخت زر * سر آمد كنون نام ايشان مبر
ز پرويز خسرو مينديش نيز * كزو ياد كردن ياد كردن نيرزد به چيز
بدرگاه او هرك ويژه‌ترند * برادرت را كهتر و چاكرند
چو بهرام گويد بران كهتران * ببندند پايش ببند گران
به دو گرديه گفت كاى ديو ساز * همى ديوتان دام سازد براز
مكن بر تن و جان ما بر ستم * كه از تو ببينم همى باد و دم
پدر مرزبان بود ما را برى * تو افگندى اين جستن تخت پى
چو بهرام را دل به جوش آورى * تبار مرا در خروش آورى
شود رنج اين تخمهء ما بباد * بگفتار تو كهتر بد نژاد
كنون راهبر باش بهرام را * پر آشوب كن بزم و آرام را
بگفت اين و گريان سوى خانه شد * بدل با برادر چو بيگانه شد
همى گفت هر كس كه اين پاك زن * سخن گوى و روشن دل و راى زن
تو گويى كه گفتارش از دفترست * بدانش ز جاماسب نامىترست
چو بهرام را آن نيامد پسند * همى بود ز آواز خواهر نژند
دل تيره انديشهء ديرياب * همى تخت شاهى نمودش بخواب
چنين گفت پس كين سراى سپنج * نيابند جويندگان جز برنج
بفرمود تا خوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
برامشگرى گفت كامروز رود * بياراى با پهلوانى سرود
نخوانيم جز نامهء هفتخوان * برين مىگساريم لختى بخوان
كه چون شد برويين دز اسفنديار * چه بازى نمود اندران روزگار
بخوردند بر ياد او چند مى * كه آباد بادا برو بوم رى
كزان بوم خيزد سپهبد چو تو * فزون آفريناد ايزد چو تو
پراگنده گشتند چون تيره شد * سر ميگساران ز مى خيره شد

[ ميخ درم زدن بهرام به نامه خسرو پرويز ]

چو برزد سنان آفتاب بلند * شب تيره گشت از درفشش نژند
سپهدار بهرام گرد سترگ * بفرمود تا شد دبير بزرگ
بخاقان يكى نامه ارتنگ وار * نبشتند پر بوى و رنگ و نگار
بپوزش كنان گفت هستم به درد * دلى پر پشيمانى و باد سرد
ازين پس من آن بوم و مرز ترا * نگه دارم از بهر ارز ترا
اگر بر جهان پاك مهتر شوم * ترا همچو كهتر برادر شوم
تو بايد كه دل را بشويى ز كين * ندارى جدا بوم ايران ز چين
چو پردخته شد زين دگر ساز كرد * در گنج گرد آمده باز كرد
سپه را درم داد و اسب و رهى * نهانى همى جست جاى مهى
ز لشكر يكى پهلوان برگزيد * كه سالار بوم خراسان سزيد