تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1193

مساهمون:

ص١١٩٣
فرود آمد از اسب خاقان همان * بيامد بر شاه ايران دمان
درنگى ببد تا جهاندار شاه * نشست از بر تازى اسبى سياه
شهنشاه اسب تگاور براند * بدهليز با او زمانى بماند
چو خاقان برفت از در شهريار * عنانش گرفت آن زمان پرده دار
پياده شد از باره پرموده زود * بران كهترى جادوييها نمود
پياده همان شاه دستش بدست * بياورد او را بجاى نشست
خرامان بيامد بنزديك تخت * مر او را شهنشاه بنواخت سخت
بپرسيد و بنشاختش پيش خويش * بگفتند بسيار ز اندازه بيش
سزاوار او جايگه ساختند * يكى خرم ايوان بپرداختند
ببردند چيزى كه شايسته بود * همان پيش پرموده بايسته بود
سپه را بنزديك او جاى كرد * دبيرى بدان كار بر پاى كرد
چو آگه شد از كار آن خواسته * كه آورد پرموده آراسته
بميدان فرستاد تا همچنان * برد بار پر مايه با ساروان
چو آسود پرموده از رنج راه * بهشتم يكى سور فرمود شاه
چو خاقان ز پيش جهاندار شاه * نشستند بر خوان او پيش گاه
بفرمود تا بار آن اشتران * به پشت اندر آرند پيش سران
كسى بر گرفت از كشيدن شمار * بيك روز مزدور بد صد هزار
دگر روز هم بامداد پگاه * بخوان بر مى آورد و بنشست شاه
ز ميدان ببردند پنجه هزار * هم از تنگ بر پشت مردان كار
از آورده صد گنج شد ساخته * دل شاه زان كار پرداخته
يكى تخت جامه بفرمود شاه * كز آنجا بيارند پيش سپاه
همان بر كمر گوهر شاهوار * كه نامد همى ارز او در شمار
يكى آفرين خاست از بزمگاه * كه پيروز باد اين جهاندار شاه
بآيين گشسب آن زمان شاه گفت * كه با او بدش آشكار و نهفت
كه چون بينى اين كار چوبينه را * به مردى به كار آورد كينه را
چنين گفت آيين گشسب دبير * كه اى شاه روشن دل و يادگير
بسورى كه دستانش چوبين بود * چنان دان كه خوانش نو آيين بود
ز گفتار او شاه شد بدگمان * روانش پر انديشه بد يك زمان

[ آگاهى يافتن هرمزد از ناراستى بهرام چوبينه و پيمان بستن با خاقان ]

هيونى بيامد همانگه سترگ * يكى نامه‌اى از دبير بزرگ
كه شاه جهان جاودان شاد باد * همه كار او بخشش و داد باد
چنان دان كه برد يمانى دو بود * همه موزه از گوهر نابسود
همان گوشوار سياوش رد * كزو يادگارست ما را خرد
ازين چار دو پهلوان بر گرفت * چو او ديد رنج اين نباشد شگفت
ز شاهك بپرسيد پس نامجوى * كزين هرچ ديدى يكايك بگوى
سخن گفت شاهك برين همنشان * بر آشفت زان شاه گردنكشان
هم اندر زمان گفت چوبينه راه * همى گم كند سر بر آرد به ماه
يكى آنك خاقان چين را بزد * ازان سان كه از گوهر بد سزد