بفرّش ببيند نهان ترا * دل كژّ و تيره روان ترا
ازان پس نيابى تو زو نيكوى * همان گرم گفتار او نشنوى
در پادشا همچو دريا شمر * پرستنده ملاح و كشتى هنر
سخن لنگر و بادبانش خرد * به دريا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را كند سايه دار * كه هم سايه دار ست و هم مايه دار
كسى كو ندارد روانش خرد * سزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا كوه آتش بدى * پرستنده را زيستن خوش بدى
چو آتش گه خشم سوزان بود * چو خشنود باشد فروزان بود
ازو يك زمان شير و شهدست بهر * بديگر زمان چون گزاينده زهر
بكردار دريا بود كار شاه * بفرمان او تابد از چرخ ماه
ز دريا يكى ريگ دارد به كف * دگر در بيابد ميان صدف جهان زنده
بادا بنوشين روان * هميشه بفرمانش كيوان روان
نگه كرد كسرى بگفتار اوى * دلش گشت خرم بديدار اوى
چو گفتى كه زه بدره بودى چهار * بدين گونه بد بخشش شهريار
چو با زه بگفتى زهازه بهم * چهل بدره بودى ز گنجش درم
چو گنجور با شاه كردى شمار * بهر بدره بودى درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفت * كه گفتار او با درم بود جفت
بياورد گنجور خورشيد چهر * درم بدرهها پيش بوزرجمهر
برين داستان بر سخن ساختم * بمهبود دستور پرداختم
مياساى ز آموختن يك زمان * ز دانش ميفگن دل اندر گمان
چو گويى كه فام خرد توختم * همه هرچ بايستم آموختم
يكى نغز بازى كند روزگار * كه بنشاندت پيش آموزگار
ز دهقان كنون بشنو اين داستان * كه بر خواند از گفتهء باستان
داستان مهبود با زروان
[ داستان مهبود دستور انوشيروان ]
چنين گفت موبد كه بر تخت عاج * چو كسرى كسى نيز ننهاد تاج
ببزم و برزم و بپرهيز و داد * چنو كس ندارد ز شاهان به ياد
ز دانندگان دانش آموختى * دلش را بدانش بر افروختى
خور و خواب با موبدان داشتى * همى سر بدانش برافراشتى
برو چون روا شد به چيزى سخن * تو ز آموختن هيچ سستى مكن
نبايد كه گويى كه دانا شدم * بهر آرزو بر توانا شدم
چو اين داستان بشنوى يادگير * ز گفتار گوينده دهقان پير
بپرسيدم از روزگار كهن * ز نوشين روان ياد كرد اين سخن
كه او را يكى پاك دستور بود * كه بيدار دل بود و گنجور بود
دلى پر خرد داشت و راى درست * ز گيتى بجز نيكنامى نجست
كه مهبود بد نام آن پاك مغز * روان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهار * هميشه پرستندهء شهريار