تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1055

مساهمون:

ص١٠٥٥
بجاى آمد از موبدان شست مرد * بكسرى شدن نامزدشان بكرد
پيامى فرستاد نزديك شاه * گرانمايگان برگرفتند راه
چو مهراس داننده‌شان پيش رو * گوى در خرد پير و سالار نو
ز هر چيز گنجى بپيش اندرون * شمارش گذر كرده بر چند و چون
بسى لابه و پند و نيكو سخن * پشيمان ز گفتارهاى كهن
فرستاد با باژ و ساو گران * گروگان ز خويشان و كنداوران
[ چو مهراس گفتار قيصر شنيد * پديد آمد آن بند بد را كليد ]
رسيدند نزديك نوشين روان * چو الماس كرده زبان با روان
چو مهراس نزديك كسرى رسيد * برومى يكى آفرين گستريد
تو گفتى ز تيزىّ و ز راستى * ستاره بر اراد همى زآستى
بكسرى چنين گفت كاى شهريار * جهان را بدين ارجمندى مدار
برو مى تو اكنون و ايران تهيست * همه مرز بىارز و بىفرهيست
هران گه كه قيصر نباشد بروم * نسنجد بيك پشه اين مرز و بوم
همه سودمندى ز مردم بود * چو او گم شود مردمى گم بود
گر اين رستخيز از پى خواستست * كه آزرم و دانش به دو كاستست
بياوردم اكنون همه گنج روم * كه روشن روان بهتر از گنج و بوم
چو بشنيد زو اين سخن شهريار * دلش گشت خرم چو باغ بهار
پذيرفت زو هرچ آورده بود * اگر بدرهء زرّ و گر برده بود
فرستادگان را ستايش گرفت * بران نيكويها فزايش گرفت
به دو گفت كاى مرد روشن خرد * نبرده كسى كو خرد پرورد
اگر زرّ گردد همه خاك روم * تو سنگى ترى زان سرافراز بوم
نهادند بر روم بر باژ و ساو * براگنده دينار ده چرم گاو
و زان جايگه نالهء گاو دم * شنيدند و آواز رويينه خم
جهاندار بيدار لشكر براند * بشام آمد و روزگارى بماند
بياورد چندان سليح و سپاه * همان برده و بدره و تاج و گاه
كه پشت زمى را همى داد خم * ز پيلان و ز گنجهاى درم
ازان مرز چون رفتن آمدش راى * بشيروى بهرام بسپرد جاى
به دو گفت كاين باژ قيصر بخواه * مكن هيچ سستى بروز و به ماه
ببوسيد شيروى روى زمين * همى خواند بر شهريار آفرين
كه بيدار دل باش و پيروز بخت * مگر داد زرد اين كيانى درخت
تبيره بر آمد ز درگاه شاه * سوى اردن آمد درفش سپاه
جهاندار كسرى چو خورشيد بود * جهان را ازو بيم و اميد بود
برين سان رود آفتاب سپهر * بيك دست شمشير و يك دست مهر
نه بخشايش آرد بهنگام خشم * نه خشم آيدش روز بخشش به چشم
چنين بود آن شاه خسرو نژاد * بياراسته بد جهان را بداد