تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1053

مساهمون:

ص١٠٥٣
سپه را بهامونى اندر كشيد * بر آوردهء ديگر آمد پديد
دزى بود با لشكر و بوق و كوس * كجا خواندنديش قالينيوس
سر باره برتر ز پرّ عقاب * يكى كنده‌اى گردش اندر پر آب
يكى شارستان گردش اندر فراخ * پر ايوان و پاليز و ميدان و كاخ
ز رومى سپاهى بزرگ اندر وى * همه نامداران پر خاشجوى
دو فرسنگ پيش اندرون بود شاه * سيه گشت گيتى ز گرد سپاه
خروشى بر آمد ز قالينيوس * كزان نعره اندك شد آواز كوس
بدان شارستان در نگه كرد شاه * همى هر زمانى فزون شد سپاه
ز دروازها جنگ بر ساختند * همه تير و قاروره انداختند
چو خورشيد تابنده برگشت زرد * ز گردنده يك بهره شد لاژورد
ازان بارهء دز نماند اندكى * همه شارستان باز مىشد يكى
خروشى بر آمد ز درگاه شاه * كه اى نامداران ايران سپاه
همه پاك زين شهر بيرون شويد * بتاريكى اندر بهامون شويد
اگر هيچ بانگ زن و مرد پير * و گر غارت و شورش و دار و گير
به گوش من آيد بتاريك شب * كه بگشايد از رنج يك مرد لب
هم اندر زمان آنك فرياد ازوست * پر از كاه بينند آگنده پوست
چو برزد ز خرچنگ تيغ آفتاب * بفرسود رنج و بپالود خواب
تبيره بر آمد ز درگاه شاه * گرانمايگان بر گرفتند راه
ازان دز و آن شارستان مرد و زن * بدرگاه كسرى شدند انجمن
كه ايدر ز جنگى سوارى نماند * بدين شارستان نامدارى نماند
همه كشته و خسته شد بىگناه * گه آمد كه بخشايش آيد ز شاه
زن و كودك و خرد و برنا و پير * نه خوب آيد از داد يزدان اسير
چنان شد دز و باره و شارستان * كزان پس نديدند جز خارستان
چو قيصر گنهكار شد ما كه‌ايم * بقالينيوس اندرون بر چه‌ايم
بران روميان بر ببخشود شاه * گنهكار شد رسته و بىگناه
بسى خواسته پيش ايشان بماند * و زان جايگه نيز لشكر براند
هران كس كه بود از در كارزار * ببستند بر پيل و كردند بار
بانطاكيه در خبر شد ز شاه * كه با پيل و لشكر بيامد به راه
سپاهى بران شهر شد بىكران * دليران رومى و كنداوران
سه روز اندران شاه را شد درنگ * بدان تا نباشد ببيداد جنگ
چهارم سپاه اندر آمد چو كوه * دليران ايران گروها گروه
برفتند يك سر سواران روم * ز بهر زن و كودك و گنج و بوم
به شهر اندر آمد سراسر سپاه * پيى را نبد بر زمين نيز راه
سه جنگ گران كرده شد در سه روز * چهارم چو بفروخت گيتى فروز
گشاده شد آن مرز آباد بوم * سوارى نديدند جنگى بروم
بزرگان كه با تخت و افسر بدند * هم آن كس كه گنجور قيصر بدند
بشاه جهاندار دادند گنج * بچنگ آمدش گنج چون ديد رنج