بپيش سپه در طلايه منم * جهانجوى و در قلب مايه منم
نگهبان پيل و سپاه و بنه * گهى بر ميان گاه بر ميمنه
به خشكى روم گر بدرياى آب * نجويم برزم اندر آرام و خواب
مناديگرى نام او رشنواد * گرفت آن سخنهاى كسرى به ياد
بيامد دوان گرد لشكر بگشت * بهر خيمه و خرگهى بر گذشت
خروشيد كاى بىكرانه سپاه * چنينست فرمان بيدار شاه
كه گر جز بداد و به مهر و خرد * كسى سوى خاك سيه بنگرد
بران تيره خاكش بريزند خون * چو آيد ز فرمان يزدان برون
ببانگ منادى نشد شاه رام * بروز سپيد و شب تيره فام
همى گرد لشكر بگشتى به راه * همى داشتى نيك و بد را نگاه
ز كار جهان آگهى داشتى * بد و نيك را خوار نگذاشتى
ز لشكر كسى كو به مردى به راه * ورا دخمه كردى بران جايگاه
اگر باز ماندى ازو سيم و زر * كلاه و كمان و كمند و كمر
بد و نيك با مرده بودى به خاك * نبودى به از مردم اندر مغاك
جهانى به دو مانده اندر شگفت * كه نوشين روان آن بزرگى گرفت
بهر جايگاهى كه جنگ آمدى * ورا راى و هوش و درنگ آمدى
فرستادهاى خواستى راستگوى * كه رفتى بر دشمن چاره جوى
اگر يافتندى سوى داد راه * نكردى ستم خود خردمند شاه
اگر جنگ جستى بجنگ آمدى * بخشم دلاور نهنگ آمدى
بتاراج دادى همه بوم و رست * جهان را بداد و بشمشير جست
بكردار خورشيد بد راى شاه * كه بر ترّ و خشكى بتابد به راه
ندارد ز كس روشنايى دريغ * چو بگذارد از چرخ گردنده ميغ
همش خاك و هم ريگ و هم رنگ و بوى * همش در خوشاب و هم آب جوى
فروغ و بلندى نبودش ز كس * دلافروز و بخشنده او بود و بس
شهنشاه را مايه اين بود و فر * جهان را همى داشت در زير پر
ورا جنگ و بخشش چو بازى بدى * ازيرا چنان بىنيازى بدى
اگر شير و پيل آمدنديش پيش * نه برداشتى جنگ يك روز بيش
سپاهى كه با خود و خفتان جنگ * بپيش سپاه آمدى بىدرنگ
اگر كشته بودى و گر بسته زار * بزندان پيروزگر شهريار
[ دژها گرفتن نوشين روان در بوم روم ]
چنين تا بيامد بران شارستان * كه شوراب بد نام آن كارستان
بر آوردهاى ديد سر بر هوا * پر از مردم و ساز جنگ و نوا
ز خارا پى افگنده در قعر آب * كشيده سر باره اندر سحاب
بگرد حصار اندر آمد سپاه * نديدند جايى بدرگاه راه
برو ساخت از چار سو منجنيق * بپاى آمد آن بارهء جاثليق
بر آمد ز هر سوى دز رستخيز * نديدند جايى گذار و گريز
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت * شد آن بارهء دز بكردار دشت
خروش سواران و گرد سپاه * ابا دود و آتش بر آمد به ماه