نهادند بر نامه بر مهر شاه * سوارى گزيدند زان بارگاه
چنانچون ببايست چيره زبان * جهان ديده و گرد و روشن روان
فرستاده با نامهء شهريار * بيامد بر قيصر نامدار
برو آفرين كرد و نامه بداد * همان راى كسرى برو كرد ياد
سخنهاش بشنيد و نامه بخواند * بپيچيد و اندر شگفتى بماند
ز گفتار كسرى سرافراز مرد * بُرو پر ز چين كرد و رخساره زرد
نويسنده را خواند و پاسخ نوشت * پديدار كرد اندر و خوب و زشت
سر خامه چون كرد رنگين بقار * نخست آفرين كرد بر كردگار
نگارندهء بر كشيده سپهر * كزويست پرخاش و آرام و مهر
بگيتى يكى را كند تا جور * وزو به يكى پيش او با كمر
اگر خود سپهر روان زان تست * سر مشترى زير فرمان تست
بديوان نگه كن كه رومى نژاد * بتخم كيان باژ هرگز نداد
تو گر شهريارى نه من كهترم * همان با سر و افسر و لشكرم
چه بايست پذيرفت چندين فسوس * ز بيم پى پيل و آواى كوس
بخواهم كنون از شما باژ و ساو * كه دارد بپرخاش با روم تاو
بتاراج بردند يك چند چيز * گذشت آن ستم بر نگيريم نيز
ز دشت سواران نيزه وران * بر آريم گرد از كران تا كران
نه خورشيد نوشين روان آفريد * و گر بستد از چرخ گردان كليد
كه كس را نخواند همى از مهان * همه كام او يابد اندر جهان
فرستاده را هيچ پاسخ نداد * بتندى ز كسرى نيامدش ياد
چو مهر از بر نامه بنهاد گفت * كه با تو صليب و مسيحست جفت
فرستاده با او نزد هيچ دم * دژم ديد پاسخ بيامد دژم
بيامد بر شهر ايران چو گرد * سخنهاى قيصر همه ياد كرد
[ سپاه كشيدن نوشين روان به جنگ قيصر روم ]
چو بر خواند آن نامه را شهريار * بر آشفت با گردش روزگار
همه موبدان و ردان را بخواند * از ان نامه چندى سخنها براند
سه روز اندران بود با راى زن * چه با پهلوانان لشكر شكن
چهارم بران راست شد راى شاه * كه راند سوى جنگ قيصر سپاه
بر آمد ز در نالهء گاو دم * خروشيدن ناى و رويينه خم
بآرام اندر نبودش درنگ * همى از پى راستى جست جنگ
سپه بر گرفت و بنه بر نهاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد
يكى گرد بر شد كه گفتى سپهر * بدرياى قير اندر اندود چهر
بپوشيد روى زمين را بنعل * هوا يك سر از پرنيان گشت لعل
نبد بر زمين پشه را جايگاه * نه اندر هوا باد را ماند راه
ز جوش سواران و ز گرد پيل * زمين شد بكردار درياى نيل
جهاندار با كاويانى درفش * همى رفت با تاج و زرينه كفش
همى برشد آوازشان بر دو ميل * بپيش سپاه اندرون كوس و پيل
پس پشت و پيش اندر آزادگان * همى رفته تا آذرابادگان