خروشان شد آن نرگسان دژم * همان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بىغم پر از درد گشت * چنين روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه كه مردم شود سير شير * شتاب آورد مرگ و خواندش پير
چل و هشت بد عهد نوشين روان * تو بر شست رفتى نمانى جوان
[ نوشين روان ]
پادشاهى كسرى نوشين روان چهل و هشت سال بود
آغاز داستان [ اندرز كردن نوشين روان ، سرداران ايران را ]
چو كسرى نشست از بر تخت عاج * بسر بر نهاد آن دل افروز تاج
بزرگان گيتى شدند انجمن * چو بنشست سالار با راى زن
سر نامداران زبان برگشاد * ز دادار نيكى دهش كرد ياد
چنين گفت كز كردگار سپهر * دل ما پر از آفرين باد و مهر
كزويست نيك و به دويست كام * ازو مستمنديم و زو شادكام
ازويست فرمان و زويست مهر * بفرمان اويست بر چرخ مهر
ز راى و ز تيمار او نگذريم * نفس جز بفرمان او نشمريم
بتخت مهى بر هر آن كس كه داد * كند در دل او باشد از داد شاد
هر آن كس كه انديشهء بد كند * بفرجام بد با تن خود كند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهيم * بخواهشگران روز فرخ نهيم
از انديشهء دل كس آگاه نيست * بتنگى دل اندر مرا راه نيست
اگر پادشا را بود پيشه داد * بود بىگمان هر كس از داد شاد
از امروز كارى بفردا ممان * كه داند كه فردا چه گردد زمان
گلستان كه امروز باشد ببار * تو فردا چنى گل نيايد به كار
بدانگه كه يا بى تن زورمند * ز بيمارى انديش و درد و گزند
پس زندگى ياد كن روز مرگ * چنانيم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه كه در كار سستى كنى * همه راى ناتندرستى كنى
چو چيره شود بر دل مرد رشك * يكى دردمندى بود بىپزشك
دل مرد بيكار و بسيار بسارگوى * ندارد بنزد كسان آبروى
و گر بر خرد چيره گردد هوا * نخواهد بديوانگى برگوا
بكژّى ترا راه نزديكتر * سوى راستى راه باريكتر
بكارى كزو پيش دستى كنى * به آيد كه كندى و سستى كنى
اگر جفت گردد زبان بر دروغ * نگيرد ز بخت سپهرى فروغ
سخن گفتن كژ ز بيچارگيست * ببيچارگان بر ببايد گريست
چو برخيزد از خواب شاه از نخست * ز دشمن بود ايمن و تندرست
خردمند و ز خوردنى بىنياز * فزونى برين رنج و در دست و آز
و گر شاه با داد و بخشايشست * جهان پر ز خوبى و آسايشست
و گر كژّى آرد بداد اندرون * كبستش بود خوردن و آب خون