هر آن كس كه دارد نهانى غله * و گر گاو و گر گوسفند و گله
بنرخى فروشد كه او را هواست * كه از خوردنى جانور بىنواست
بهر كاردارى و خودكامهاى * فرستاد تازان يكى نامهاى
كه انبارها برگشايند باز * بگيتى بر آن كس كه هستش نياز
كسى گر بميرد بنايافت نان * ز برنا و از پير مرد و زنان
بريزم ز تن خون انبار دار * كجا كار يزدان گرفتست خوار
بفرمود تا خانه بگذاشتند * بدشت آمد و دست برداشتند
همى به آسمان اندر آمد خروش * ز بس مويه و درد و زارى و جوش
ز كوه و بيابان و ز دشت و غار * ز يزدان همى خواستى زينهار
برين گونه تا هفت سال از جهان * نديدند سبزى كهان و مهان
بهشتم بيامد مه فوردين * بر آمد يكى ابر با آفرين
همى در باريد بر خاك خشك * همى آمد از بوستان بوى مشك
شده ژاله بر گل چو مل در قدح * همى تافت از ابر قوس قزح
زمانه برست از بد بد گمان * بهر جاى بر زه نهاده كمان
[ جنگ پيروز با تورانيان ]
چو پيروز ازان روز تنگى برست * بر آرام بر تخت شاهى نشست
يكى شارستان كرد پيروز كام * بفرمود كو را نهادند نام
جهاندار گوينده گفت اين ريست * كه آرام شاهان فرخ پيست
دگر كرد بادان پيروز نام * خنيده بهر جايش آرام و كام
كه اكنونش خوانى همى اردبيل * كه قيصر به دو دارد از داد ميل
چو اين بومها يك سر آباد كرد * دل مردم پر خرد شاد كرد
درم داد با لشكر نامدار * سوى جنگ جستن بر آراست كار
بدان جنگ هرمز بدى پيش رو * همى رفت با كارسازان نو
قباد از پس پشت پيروز شاه * همى راند چون باد لشكر به راه
كه پيروز را پاك فرزند بود * خردمند شاخى برومند بود
بلاش از بر تخت بنشست شاد * كه كهتر پسر بود با مهر و داد
يكى پارسى بود بس نامدار * ورا سوفزا خواندى شهريار
بفرمود پيروز كايدر بباش * چو دستور شايسته نزد بلاش
سپه را سوى جنگ تركان كشيد * همى تاج و تخت كيى را سزيد
همى راند با لشكر و گنج و ساز * كه پيكار جويند با خوشنواز
نشانى كه بهرام يل كرده بود * ز پستى بلندى برآورده بود
نبشته يكى عهد شاهنشهان * كه از ترك و ايرانيان در جهان
كسى زين نشان هيچ بر نگذرد * كزان رود برتر زمين نشمرد
چو پيروز شيراوژن آنجا رسيد * نشان كردن شاه ايران بديد
چنين گفت يك سر بگردنكشان * كه از پيش تركان برين همنشان
مناره بر آرم بشمشير و گنج * ز هيتال تا كس نباشد برنج
چو باشد مناره به پيش برك * بزرگان بپيش من آرند چك
بگويم كه آن كرد بهرام گور * به مردى و دانايى و فرّ و زور