تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 1020

مساهمون:

ص١٠٢٠
چو بگذشت بركنده بر خوشنواز * سپاهش شد از خواسته بىنياز
بآهن ببستند پاى قباد * ز تخت و نژادش نكردند ياد
چو آگاهى آمد بايران سپاه * ازان كنده و رزم پيروز شاه
خروشى بر آمد ز كشور به درد * ازان شهرياران آزاد مرد
چو اندر جهان اين سخن گشت فاش * فرود آمد از تخت زرين بلاش
همه گوشت بازو بدندان بكند * همى ريخت بر تخت خاك نژند
سپاهى و شهرى ز ايران به درد * زن و مرد و كودك همى مويه كرد
همه كنده موى و همه خسته روى * همه شاه جوى و همه راه جوى
كه تا چون گريزند ز ايران زمين * گر آيند لشكر ازان دشت كين

پادشاهى بلاِش پيروز پنج سال و يك ماه و شش روز بود

[ اندرز كردن بلاش ايرانيان را ]

چو بنشست با سوگ ماهى بلاش * سرش پر ز گرد و رخش پر خراش
سپاه آمد و موبد موبدان * هر آن كس كه بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند * سخنها كه بودى ورا سودمند
بران تخت شاهيش بنشاندند * بسى زرّ و گوهر بر افشاندند
چو بنشست بر گاه گفت اى ردان * بجوييد راى و دل بخردان
شما را بزرگيست نزديك من * چو روشن شود راى تاريك من
بگيتى هر آنكس كه نيكى كند * بكوشد كه تا راى ما نشكند
هر آن كس كجا باشد او بد سگال * كه خواهد همى كار خود را همال
نخستين بپندش توانگر كنم * چو نپذيرد از خونش افسر كنم
هر آنگه كه زين لشكر دين پرست * بنالد بر ما يكى زيردست
دل مرد بيدادگر بشكنم * همه بيخ و شاخش ز بن بر كنم
مباشيد گستاخ با پادشا * بويژه كسى كو بود پارسا
كه او گاه زهرست و گه پاى زهر * مجوييد از زهر ترياك بهر
ز گيتى تو خوشنودى شاه جوى * مشو پيش تختش مگر تازه روى
چو خشم آورد شاه پوزش گزين * همى خوان ببيداد و داد آفرين
هر آنگه كه گويى كه دانا شدم * بهر دانشى بر توانا شدم
چنان دان كه نادان ترى آن زمان * مشو بر تن خويش بر بدگمان
و گر كار بنديد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا
ز شاهان داننده يابيد گنج * كسى را ز دانش نديدم برنج
برو مهتران آفرين خواندند * ز دانايى او فرو ماندند
برفتند خشنود ز ايوان اوى * بيزدان سپرده تن و جان اوى

[ نامه نوشتن سوفراى به خوشنواز ]

بد آنگه كه پيروز شد سوى جنگ * يكى پهلوان جست با راى و سنگ
كه باشد نگهبان تخت و كلاه * بلاش جوان را بود نيكخواه
بدان كار شايسته بد سوفزاى * يكى نامور بود پاكيزه راى
جهان ديده از شهر شيراز بود * سپهبد دل و گردن افراز بود
هم او مرزبان بد بزابلستان * ببست و بغزنين و كابلستان