تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
ديگر محمّد بن إسماعيل را كه زادهء آن حضرت بود ، و حضرت احسان بسيار نسبت به او مىنمود ، و بر خفاياى احوال آن حضرت اطّلاع تمام داشت . پس به امر خليفه نامه‌اى به او نوشتند و او را طلبيدند ، چون آن حضرت بر آن امر مطّلع شد او را طلبيد و فرمود كه : ارادهء كجا دارى ؟ گفت : ارادهء بغداد دارم ، حضرت فرمود كه : براى چه مىروى ؟ گفت : پريشان شده‌ام و قرض بسيار بهم رسانيده‌ام ، حضرت فرمود كه : من قرض تو را ادا كنم ، و خرج تو را متكفّل شوم ، و او قبول نكرد و گفت : مرا وصيتى كن . حضرت فرمود كه : تو را وصيت مىكنم كه در خون من شريك نشوى ، و اولاد مرا يتيم نگردانى ، باز گفت : مرا وصيت كن ، حضرت باز اين وصيت فرمود ، تا آن كه سه مرتبه حضرت او را چنين وصيت فرمود ، و هر بار او نفرين بر بدخواه حضرت عليه السلام مىنمود ، وابا از آزار حضرت عليه السلام داشت ، پس سيصد دينار طلا و چهار هزار درهم به او عطا كرد . و چون او برخواست ، حضرت به حاضران فرمود كه : به خدا سوكند كه در خون من سعى خواهد كرد ، و فرزندان مرا يتيم خواهد انداخت ، گفتند : يابن رسول اللَّه با آن كه مىدانيد چنين كارى خواهد كرد نسبت به او احسان مىنمائيد ، و اين مال جزيل را به او مىبخشيد . حضرت فرمود : بلى ؛ زيرا كه پدران من روايت كرده‌اند از رسول صلى الله عليه و آله كه چون كسى با رحم خود احسان كند و او در برابر بدى كند ، و اين كس قطع احسان خود از او نكند ، حق تعالى قطع رحمت خود را از مىكند ، و او را به عقوبت خود گرفتار مىكند . چون على بن اسماعيل به بغداد رسيد ، يحيى بن خالد برمكى ملعون او را به خانه برد ، و با او توطيه كرد كه چون به مجلس هارون رود امرى چند نسبت به عمّ خود بگويد ، و هارون را به خشم آورد ، و او را به نزد هارون برد ، چون بر او