چون بر يوسف عليه السلام داخل شد ، يوسف عليه السلام او را گفت : كه اى زليخا چرا رنگ تو متغيّر شده ؟ جواب داد : الحمد للَّه ، سپاس مر خداى را است كه پادشاهان را به جهت معصيت بنده گرداند ، و بندگان را به جهت طاعت پادشاه .
گفت : اى زليخا چه تو را بر اين چيز داشت كه از تو صادر شد ؟ گفت : نيكوئى روى تو ، فرمود : چه حال داشته باشى وقتى كه پيغمبرى را به بينى كه او را محمّد گويند در آخر الزمان ، كه روى او از روى من زيباتر و مليح و نمگينتر باشد ، و خلق او از خلق من بهتر ، و سماحت و جوان مردى او از من بيشتر ، زليخا گفت :
راست گفتى ، يوسف گفت : از كجا دانستى كه من راست گفتم ؟
گفت : به جهت آن كه چون ياد او كردى دوستى او در دل من جا گرفت ، حق تعالى به يوسف عليه السلام وحى كرد : كه به تحقيق كه او راست گفت ، و من او را دوست خود گرفتم به جهت دوستى او به محمّد ، پس امر كرد به يوسف عليه السلام تا متزوّج شد به زليخا « 1 » .
و از اينجا معلوم شد كه به مجرّد ذكر آن حضرت صلى الله عليه و آله و توسّل به آن بدون صلوات بر او ، موجب نجاح مرام و مقاصد مىشود ، چه جاى آن كه به واسطهء صلوات بر او و بر اهلش و متوسّل شدن به ايشان به اين نوع كه : اللّهمّ بحقّ محمّد وآل محمّد صلّ على محمّد وآله افعل بي كذا و كذا .
جابر از ابي عبداللَّه عليه السلام روايت كرده كه : فرشتهاى از فرشتگان در خواست نمود از خداى تعالى تا شنيدن آواز بندگان به او كرامت نمايد ، حق تعالى اين مرتبه را به او داد كه هر چه بندگان گويند او شنود ، تا روز قيامت هيچ بندهء مؤمن نگويد كه « صلّى اللَّه على محمّد وآل محمّد وسلّم » مگر كه اين فرشته گويد :
وعليك السلام ، و بعد از آن پيغمبر را گويد كه : فلان بنده بر تو سلام مىفرستد ، آن
هامش
( 1 ) عدّة الداعي ابن فهد حلّى ص 152 .