تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فضائل السادات يا برترى خاندان رسالت و امامت ( فارسى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
جابر گويد : كه چون مدتى بر اين گذشت ، روزى نزد على بن الحسين عليهما السلام نشسته بودم ، ناگاه پسر او محمّد بن على الباقر عليه السلام از حجرهء زنان بيرون آمد در سنّ كودكى ، و گيسو در بر افكنده ، چون او را بديدم گوشت ميان پشت من بلرزيد ، و موى بر اعضاى من راست شد ، او را گفتم : يا غلام أقبل ، اى پسر روى به من آر ، روى به من كرد گفتم : أدبر ، پشت به من كن ، پشت به من كرد ، گفتم : اين شمايل رسول خداست به خداى كعبه . پس گفتم : اى پسر اسم تو چيست ؟ فرمود : محمّد ، گفتم : پسر كيستى ؟ گفت : پسر على بن الحسين ، گفتم : تن و جان من فداى تو باد ، همانا كه تو باقرى ؟ گفت : آرى پيغام رسول خدا بگذار ، من از اين قول متعجّب شدم گفتم : رسول خدا مرا بشارت داد كه تو را دريابم ، گفت : چون او را به بينى از منش سلام برسان ، پس گفتم : رسول خدا تو را سلام مىرساند . گفت : على رسول اللَّه السلام مادامت السماوات والأرض ، وعليك يا جابر ممّا بلّغت السلام ، سلام الهى بر رسول خدا باد ، مادام كه زمين و آسمان باشد ، و بر تو باد به جهت آن كه سلام رسول خداى را به من رساندى . پس من هر روز به خدمت او مىرفتم ، و مسائل مشكله از او مىپرسيدم و مىآموختم ، روزى مسأله‌اى از من پرسيد ، گفتم : به خداى كه من جرأت نكنم به آنچه رسول خداى مرا نهى كرده و گفته كه شما خلفاء اوئيد و امامان راه نمائيد ، و حليم‌ترين مرمانيد به كودكى ، و داناترين مرمانيد به بزرگى ، ايشان را چيزى مىآموزيد كه ايشان عالم‌تر باشند . امام عليه السلام فرمود : كه صدق جدّي رسول اللَّه ، راست گفت جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله ، من اين مسأله را از تو بهتر دانم ، مرا در كودكى علم و حكمت داده‌اند ، و اين از فضل خداست بر ما و بركت رسول او « 1 » .
هامش
( 1 ) كمال الدين شيخ صدوق ص 241 ح 3 ، رجال كشى 1 : 220 ، تفسير برهان 2 : 252