تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
غروب بود كه او را با خود بر « دار الندوه » نشاند و پرسيد در بارهء حسن بن زيد بن حسن بن فاطمه چه مىگويى ؟ پاسخ داد : حسن سخت طالب عدل و عامل آن است . « دو ، يا سه ، بار پرسيد در بارهء من چه مىگويى ؟ پاسخ داد : سوگند به پروردگار اين خانه ، كه تو ستمگر و جائرى . پس ربيع دست انداخت و ريش ابن ابى ذئب را گرفت و منصور ، ربيع را ناسزا و درشت گفت و فرمود آن را رها سازد و سيصد دينار به ابن ابى ذئب داد . باز ديگر ابن ابى ذئب ، منصور را گفته است : « يا امير المؤمنين مردم به هلاكت رسيده‌اند اگر از آن چه از « فيء » در دست دارى به ايشان بدهى به جا است . منصور گفته است : اگر من مرزها را محكم نمىساختم و لشكرها نمىداشتم و نمىفرستادم هر آينه تو در خانه ات ايمن نبودى و بر فراشت كشته مىشدى . ابن ابى ذئب گفته است : همانا مرزها را سخت نگهداشته و لشكرها فراهم آورده و كشورها گشوده و عطاياى مردم را هم به آنان بخشيده و داده آن كس كه از تو بهتر بوده است . منصور گفت : واى بر تو ! او كيست ؟ گفت : عمر بن خطَّاب . منصور سر به زير افكند و در حالى كه مسيّب با شمشير بدست و مالك بن هيثم را عمود در كف بود و آنجا حضور داشتند به آزار ابن ابى ذئب فرمان نداد و متعرّض وى نشد . عبد الصّمد « 1 » از جانب منصور عامل مدينه بود و يكى از قرشيان را به زندان افكند و بر او سخت گرفت برخى از نزديكان محبوس نامه به منصور نوشت و شكايت بوى برد
هامش
« 1 » عبد الصمد بن على بن عبد اللَّه بن عباس عم ابو العباس سفاح و منصور به سال يك صد و چهار ( 104 ) تولد يافته و به سال يك صد و هشتاد و پنج در بغداد وفات يافته و هارون بر او نماز گزارده . خطيب بغداد در ترجمهء او نقل كرده كه « و كان عظيم الخلق و كانت اسنانه صمتا ، قطعة واحدة من فوق و قطعة واحدة من اسفل ! »