تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
ابن ابى ذئب چون اين بشنيد گفت : به خدا سوگند اگر وضع ترا از من بپرسد او را آگاه مىسازم . منصور گفت : مىپرسم و بگو . پاسخ داد : يا امير المؤمنين چون حسن بر ما والى بود با ما چنين و چنان كرد . و در بارهء كارهاى من سخن به درازا كشاند و مرا سخت خشمگين ساخت . پس من به منصور گفتم : يا امير المؤمنين آيا اين مرد از كسى راضى مىگردد ؟ او را از خود بپرس . منصور گفت : من ترا از وضع خويش مىپرسم . گفت : مرا از اين مپرس . منصور گفت : ترا به خدا سوگند بگو مرا چه گونه مىبينى ؟ پاسخ داد : « اللَّهمّ لا اعلمك الَّا ظالما جائرا » « حسن گفته است : « در اين هنگام منصور كه عمودى در دست داشت از جا برخواست و نزديك ابن ابى ذئب نشست و مرا يقين شد كه او را خواهد كشت پس خود را جمع كردم و جامه امرا به خود گرفتم كه مبادا خون او به من برسد . ليكن منصور به او مىگفت : « اى مجوسى ! اين گونه سخن با خليفهء خدا در روى زمين مىگويى ؟ ! » اين گفته را تكرار مىكرد و او مىگفت : « اى بنده خدا همانا تو مرا به خدا سوگند دادى . اى بندهء خدا تو مرا به خدا سوگند دادى » و آزار به او نرساند و پراكنده شدند . « اعرابى استفتاء را نزد ابن ابى ذئب رفته و او را بطلاق زن وى فتوى داده پس اعرابى فرود آمده و به او گفت دقت و تامّل كن . گفت : كردم . پس اعرابى برگشت و مىگفت :
اتيت ابن ابى ذئب ابتغى الفقه عنده فطلَّق حبّى البتّ بتّت أنامله