تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
طبرى در تاريخ خود ( جزء چهارم - صفحه 162 - ) ، اين مضمون را آورده است : « . . هنگامى كه زياد براى ديدار معاويه به شام رفت مردى از عبد القيس با وى مىبود . روزى زياد را گفت : « عامل بصره به شام آمده و او را بر من حقّ است رخصتم فرما تا از وى ديدن كنم . « زياد گفت : بدين شرط ترا رخصت مىدهم كه آن چه ميان او و تو بگذرد به من باز گويى . « آن مرد پذيرفت و رخصت يافت و نزد وى رفت . چون بر عامل بصره ، كه ابن عامر بود ، در آمد . ابن عامر گفت : « هيه ! هيه ! و ابن سميّه يقبّح آثارى و يعرّض بعمّالى . لقد هممت ان آتى بقسامة « 1 » من قريش يحلفون ان ابا سفيان لم ير سميّة » . پس آن مرد به نزد زياد برگشت . زياد وى را پرسيد كه ابن عامر چه مىگفت ؟ . آن مرد از گفتن ابا مىداشت . عاقبت ناگزير شد و آن چه را شنيده بود بر زياد گفت . زياد به نزد معاويه رفت و وى را آگاه ساخت . « معاويه حاجب را دستور داد كه چون ابن عامر بخواهد بر او درآيد نگذارد .
هامش
« 1 » قسامه چنان كه دانسته شده ، بحسب اصطلاح فقهى ، مخصوصى است به مورد قتل اين گفتهء ابن عامر شايد اشاره به اين باشد كه عدهء زيادى ( چنان كه در قسامه پنجاه سوگند لازم است ) پنجاه تن و بيشتر مىآورد كه سوگند ياد كنند . در « الكامل » به جاى « بقسامه » كلمهء « بقاسمه » به كار رفته است .