تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
حاجب چنين كرد . ابن عامر به ناخواه برگشت و شكايت را به نزد يزيد رفت و شفاعت را از وى خواست . يزيد گفت : آيا از زياد يادى كرده‌اى ؟ پاسخ داد : آرى . « يزيد سوار شد و با وى به نزد معاويه رفتند . چون بر معاويه در آمدند و معاويه ابن عامر را با يزيد ديد برخاست و به درون رفت . يزيد ، ابن عامر را گفت : بنشين و از اينجا مرو و گر نه بسا كه نتوانى ديگر او را در اينجا ببينى . چون نشستن ايشان به درازا كشيد معاويه بيرون آمد و چوبى در دست داشت و آن را بر درها مىزد و مىگفت :
لنا سياق و لكم سياق قد علمت ، ذلكم ، الرّفاق
آنگاه نشست و گفت اى پسر عامر تو در بارهء زياد چنان سخنى گفته‌اى ؟ ابن عامر گفت ، برمىگردم به آن چه زياد را خوش آيد و آن را بخواهد . « معاويه گفت : ما هم باز مىگرديم به آن چه تو مىخواهى و به آن خوش هستى ! . . » باز طبرى ، در تاريخ ( جزء چهارم - صفحه 235 - ) ، اين مضمون را آورده است : « زياد به كوفه در آمد ( پيش از اين كه عامل آنجا شده باشد ) و به مردم كوفه گفت : « آمده‌ام از شما چيزى را بخواهم كه سود شما در آنست . گفتند : آن چه را مىخواهى بگو . گفت : نسب مرا به معاويه ملحق سازيد . گفتند : ما شهادت زور و باطل نمىدهيم . « پس از مردم كوفه نوميد شد و از آنجا به بصره رفت . در بصره تنها يك كس با او موافقت كرد و خواهش وى را پذيرفت »