تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ادوار فقه ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
« عمر رضى الله عنه ، هنگامى كه به شام در آمد و معاويه او را در موكبى عظيم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع ديد گفت : « هذا كسرى العرب » آنگاه چون معاويه بوى نزديك شد او را گفت : آيا تو صاحب اين موكب عظيم هستى ؟ معاويه پاسخ داد : آرى اى امير مؤمنان ! پس عمر گفت : اينها ، با آن چه در باره ات به من رسيده كه صاحبان حاجت را به خود راه نمىدهى و جلو خانه ات نگه مىدارى ؟ پاسخ داد : آرى با آن چه از اين رفتار من به تو رسيده است ! . . » ابن عبد ربّه ، فقيه مالكى در جزء پنجم از « العقد الفريد » ( صفحه 126 ) اين مضمون را آورده است : « عتبى از پدر خود آورده كه عمر خطَّاب هنگام ورود به شام بر خرى سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خرى سوار بود . معاويه ، كه در موكبى « 1 » عظيم ، پيشواز عمر را از شام بيرون آمده او را كه بر خر سوار بود نديده و از وى در گذشت تا اين كه بوى گفته شد . پس برگشت و چون به عمر نزديك شد فرود آمد . عمر بعنوان اعتراض از معاويه اعراض كرد . معاويه در كنار عمر پياده به راه افتاد . عبد الرحمن ، عمر را گفت : اين مرد را به تعب و رنج افكندى . پس عمر به معاويه روى برگرداند و گفت : « اى معاويه تو بودى كه هم اكنون اين موكب جليل را داشتى و بعلاوه مرا گفته‌اند كه : تو ارباب حاجات را به درگاه خويش به پا ميدارى . « معاويه گفت : يا امير المؤمنين چنين است كه ترا خبر داده‌اند . « عمر پرسيد : چرا چنين است ؟ « معاويه پاسخ داد : چون در بلادى هستيم كه جاسوسان دشمن در آنجا راه
هامش
« 1 » « موكب » تقريبا همان است كه در اين زمان با كلمهء فرنگى « اسكورت » از آن تعبير مىشود .