پذيرش آنها ابا دارد . همينطور اوصاف و جهات متقابل نيز با فقدان قابليت محل و موضوع براى پذيرش آنها منتفى مىشوند ، حال اين صفات متقابل و آن موضوع و محل هرچه مىخواهند باشند . بنابراين ، به عنوان مثال ممكن نيست كه خانه را به شنوايى و ناشنوايى متصف كرد و تكلم و لالى را به زمين نسبت داد و آسمان را به شوهر داشتن يا بىشوهر بودن متصف كرد و الى آخر .
ثانيا ، به ايشان مىگوييم خداوند پيش از آفرينش عرش و فرش و آسمان و زمين و پيش از آفرينش زمان و مكان و قبل از آنكه جهات ششگانه وجود داشته باشد كجا بوده است ؟ اگر بگويند او نه جهت داشته و نه مكانى ، به آنچه ما معتقديم اعتراف كردهاند و او اكنون نيز همچنان است كه بوده ، نه جهتى دارد و نه مكانى . و اگر گمان كنند كه عالم به قديم خدا قديم است ، و در اين صورت دردشان را به دردى ديگر درمان كرده و از چاله به چاه افتادهاند ، و ناگزير بايد در گفتوگو با ايشان به اثبات حدوث عالم بپردازيم . و هدايت و توفيق از خداوند است .
ثالثا ، به ايشان مىگوييم اگر به معانى حقيقى و ظواهر نصوص تمسك مىكنيد ، دربارهء آياتى نظير
« أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ . .
. » « 1 » چه مىگوييد در حالى كه خداوند مىفرمايد :
« وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ . .
. » « 2 » آيا معتقديد خداوند حقيقتا در آسمان يا حقيقتا در زمين يا حقيقتا هم در آسمان و هم در زمين است ؟ اگر خداوند حقيقتا تنها در زمين باشد ، پس چگونه داراى صفت فوقيت است ؟ و اگر حقيقتا هم در آسمان و هم در زمين است ، پس چرا فوقيت را به او نسبت مىدهند و او را به پايين بودن متصف نمىكنند ؟ و چرا با اشاره به بالا به او اشاره مىكنند نه با اشاره به پايين ؟ علاوه بر اين ، آيا نمىدانيد كه جهات ششگانهء امورى نسبى هستند و آنچه نسبت به ما بالاست نسبت به غير ما پايين محسوب مىشود ؟ « فاين تذهبون ؟ »
رابعا ، به ايشان مىگوييم دربارهء آيهء
« يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ »
كه لفظ « يد » در آن به صورت مفرد آمد ، چه مىگوييد در حالى كه در آيهء
« لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ »
لفظ « يد » به صورت تثنيه آمده است . و در آيهء
« وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ . .
. » « 3 » لفظ « يد » به صورت جمع
هامش
( 1 ) . « آيا از آنكه در آسمان است ايمن شدهايد ؟ . . . » ( ملك : 16 )
( 2 ) . « و اوست خداى يگانه در آسمانها و زمين . . . » ( انعام : 3 )
( 3 ) . « و آسمان را به دستها برافراشتيم . . . » ( ذاريات : 47 )