عبد اللّه بن مسعود و ديگران است كه روايات آن را سابقا به تفصيل بيان كرديم .
باز يكى ديگر از اين نمونهها ضوابط بسيار دقيقى است كه ابو بكر و عثمان در جمعآورى صحف و مصاحف وضع كردند و ما قبلا بدان اشاره داشتيم . خواننده در صورت نياز مىتواند به مبحث مورد نظر مراجعه كند . نظير اين ضوابط معيارهايى است كه ابو بكر به منظور حفظ سنت و رعايت احتياط و پرهيز از تحريف آن وضع كرد . وى اصحاب رسول خدا ( ص ) را فرا خواند و در اين مورد با ايشان مشورت كرد ، و آنان نهايتا به اين نتيجه رسيدند كه خبر واحد ، متواتر و يا مشهور را به دقت و عميقا مورد بررسى قرار دهند و بر كتاب خدا عرضه كنند ؛ اگر با آن مخالف بود آن را طرد كنند و اگر مخالف نبود ، در راوى آن نظر كنند و تنها از كسى كه به عدالت قوت و حافظه و راستگويى و حزمانديشى شهرت دارد بپذيرند . اگر چنين شرايطى در راوى جمع نبود ، از او مىخواستند فرد ديگرى را كه با وى بوده و همانند او حديث را شنيده شاهد بياورد . علىرغم اين همه ، آنان خود را به امساك در روايت حديث ملزم مىساختند ، زيرا نقل فراوان حديث احتمال خطا و اشتباه را افزون مىسازد . آرى ، تقوا و خداترسى آنان موجب مىشد تا با وضع ضوابط دقيق و سنجيده ، مبتنى بر بررسى خبر ، ارزيابى راوى ، التزام به قلت نقل روايت ، حديث رسول خدا ( ص ) را حفظ كنند . خداوند فرزند خطاب را رحمت كند . او ضوابطى را كه ابو بكر براى حفظ كتاب و سنت وضع كرد گرفت و بر آن افزود و كامل گردانيد ، تا آنجا كه بر افراد امين و مورد اعتماد نيز سخت مىگرفت و آن دسته از اصحابى را كه در روايت زيادهروى مىكردند در فشار مىنهاد و عرصه را برايشان تنگ مىكرد . نقل شده است كه وى سه تن از صحابه معروف را تنها به خاطر زيادهروى در روايت حديث يك سال زندانى كرد . اگر اين نقل درست باشد ، خود درسى است براى همگان كه در اصول تشريع و تحمل و اداى حديث جانب احتياط را نگه دارند و بصيرت و دقت لازم را به كار بندند به قول شاعر :
إنى و قتلى سليكا ثم أعقله * كالثور يضرب لمّا عافت البقر « 1 »
هامش
( 1 ) . « اينكه من سليك را بكشم و سپس خون بهاى او را بدهم / چونان آن گاو است كه هرگاه به آبشخور درآيد او را بزنند . » مصرع دوم اشاره به مثلى است براى كسى كه به گناه ديگرى مأخوذ شود . اعرابى گاو را كه به آبشخور روى مىآورد مىزد و مىراند به گمان اينكه جن بر او سوار شده است و مىگفت شلاق مىخورد چون جن بر پشتش نشسته و مىراندش . ( المستقصى فى أمثال العرب ، زمخشرى )