سومين پايه استدلال ايشان است - ادعايى بسيار سست و بىپايه است . زيرا تاريخ شاهد عادلى است بر اينكه قريش كانون رهبرى همهء قبايل عرب بودند . قبايل تابع راى قريش بودن و به حكمش گردن مىنهادند ؛ از قريش تأثير مىپذيرفتند و به سوى آنان مىشتافتند . با رأى ايشان در ارزيابى نظم و نثر موافقت مىكردند و بر پيشتازى ايشان در فصاحت و بلاغت ، ذكاوت و تيزهوشى و شرف و نجابت معترف بودند . قريش از قبل از اسلام صاحب اين برترىها بود و پس از اسلام آن امتيازات مذكور تداوم يافت و افزون گشت و اهل مدينه و ديگر عربان و همچنين اقوام ديگر بدان اذعان كردند . با توجه به اين حقايق ، توصيف بخش مكى به متأثر بودن از خصوصيات محيط اجتماعى ، تهمتى هتاكانه و عيبجويى ابلهانه و دروغى است آشكار كه حتى دشمنان اسلام در آغاز دعوت ، از مشركان گرفته تا اهل كتاب و عرب و عجم و درس ناخوانده و اهل فكر ، هيچيك بدان راضى نمىشدند . در حالى كه آن عربها ، علىرغم درس ناخواندگى ، آگاهترين افراد به انحطاط و اوج سخن و فراز و فرود آن بودند . و علىرغم اينكه بيش از همه بر سختگيرى بر محمد ( ص ) و بطلان برهان و دين او و نابودى اسلام در همان آغاز ظهور اصرار داشتند ، سرشت ايشان اجازه نمىداد تا دربارهء سور مكى قرآن به ياوههايى كه ملحدان را سخت خوش آمده تمسك جويند . بلكه برعكس ، چنانكه مىدانيم قرآن به گونهاى خارقالعاده و شگفتانگيز بر ايشان اثر مىگذاشت و با قدرت تمام به سوى ايمان به اسلام سوقشان مىداد ، و معاندان ايشان نيز در برابر بلاغت آن سر تعظيم فرومىآوردند و از فصاحت آن به وجد مىآمدند و از خوف آن كه اين كلام را بشنوند و تأثير پذيرند و ايمان آورند ، از آن دورى مىجستند .
همچنين ادعاى ايشان مبنى بر انقطاع و عدم پيوند ميان بخشهاى مكى و مدنى و تعارض ميان اسلوب ادبى اين دو بخش مدعاى باطلى است كه از مقدمات غلط ناشى شده است . ما در گذشته بطلان اين مقدمات را به اثبات رسانديم . علاوه بر اين ، اين ادعا ادعاى سخيفى است كه با واقعيت نسبتى ندارد و ذوق بلاغى منصف آن را رد مىكند .
بهترين دليل بر اين امر آن است كه قلههاى رفيع بلاغت و سخنورى در خود مكه در ايام نزول قرآن ، كه جزو دشمنان اسلام نيز بودند ، حتى به دروغ نتوانستند قرآن را به چنين كذبى متهم سازند . زيرا آنان از ملحدان امروزى عاقلتر بودن و مىدانستند كه چنين
مناهل العرفان في علوم القرآن (فارسى) — صفحة 246
مساهمون: الشيخ محمد عبد العظيم الزرقاني
ص٢٤٦