كردهاند نشان مىدهد كه به تصور ايشان عدم معارضهء عرب با قرآن ناشى از اعجاز بلاغى قرآن نبوده ، بلكه بر اساس دو فرض اول به دليل آن بوده كه عرب به چنين معارضهاى اهميت نمىداده است . و اگر در اين كار مىكوشيد ، قطعا بدان دست مىيافت . و بنا به فرض سوم ، عدم معارضهء عرب به دليل عجز و ناتوانى ايشان بوده است ، اما اين عجز و ناتوانى علتى خارج از قرآن داشت ، و آن وجود مانعى بود كه آنان را قهرا از معارضه بازمىداشت . اين مانع همان حمايت خداوند از اين كتاب و حفظ آن از معارضهء معارضان و ابطال مبطلان بوده است . و اگر اين مانع از ميان مىرفت ، مردم همانند آن را مىآوردند ، زيرا بلاغت و نظم قرآن فراتر از حد متعارف بشرى نيست .
رد نظريه صرفه
اين نظريه با فرضها و شقوق مختلف آن و شبهاتى كه صاحبان آن تصور كردهاند ، نه در برابر يك بحث نقادانه قدرت ايستادگى دارد و نه با واقعيت سازگار است ، زيرا :
اولا ، گزارشهاى تاريخى كه متواتر نيز هستند فرض اول را نقض مىكنند و نشان مىدهند كه بنا به دلايل بسيار انگيزههاى كافى قوى و روشنى براى اين معارضه وجود داشته است . از جمله اين دلايل عبارتاند از : الف ) قرآن بارها ايشان را در ارائه و لو يك سورهء كوچك به هماوردى طلبيد ، و سپس ناتوانى ايشان را ثبت كرده و با لحنى مطمئن گفته است حتى اگر جن و انس نيز به يارى آنان بشتابند ، نمىتوانند و نخواهند توانست نظير يك سوره از قرآن را بياورند . با اين حال چگونه ممكن است غيرت و حميت ايشان ( حتى اگر ترسوترين مردم نيز باشند ) براى معارضه و هماوردى تحريك نشود ؟ ب ) اعرابى كه قرآن آنان را به هماوردى طلبيده سمبل غيرت و حميت ، غرور و اجتناب از ذلت ، بودند ؛ بنابراين چگونه ممكن بود اين تحريك و هماوردطلبى آنان را به حركت و جوشش وادار نسازد ؟ ج ) حرفهء ايشان بيان و عادت ايشان رقابت و مسابقه در ميدان سخن بود ؛ پس چگونه شد كه پس از اين فرياد رسا آنان به سوى ميدان رقابت و تفاخر به پرواز درنيامدند ؟ د ) قرآن غيرت ايشان را تحريك كرد و آنان و پدرانشان را نادان و سفيه خواند و ايشان را به جمود جهالت و شرك متهم ساخت ؛ چرا پس از اين همه سرزنش و بدگويى باز بايد ساكت بمانند ؟ ه ) قرآن عليه عزيزترين امور در نزد ايشان ، يعنى عقايدى كه در جانشان ريشه دوانده بود ، و منافع سرشار ايشان حملهاى