طلب مكن ، و الحال تو اندوه مىخورى بر امرى كه گذشته است ، و از دست بدر رفته است ، و طلب مىكنى بازگشتن مرا به سوى خود ، و مىدانى كه تو را ميسّر نمىشود ، و تصديق مىكنى در چينهدان من مرواريدى به قدر تخم غاز باشد ، و حال آنكه جميع بدن من بهقدر تخم غاز نيست .
بلوهر گفت : اين گروه گمراه بتها به دست خود ساختهاند ، و مىگويند : اينها ما را خلق كردهاند ، و خود محافظت آن بتها مىكنند ، از ترس اينكه مبادا دزد آنها را ببرد ، و گمان مىكنند بتان حافظ و نگهدارندهء ايشانند ، و اموال و مكاسب خود را خرج اصنام نموده ، و گمان مىكنند كه بتان رازق ايشانند ، پس طلب مىنمايند از بتان چيزى چند را كه از ايشان حاصل نمىشود و به آنها نمىرسند ، و به امر محالى كه عقل حكم به بطلانش مىكند تصديق مىنمايند ، پس آنچه بر صاحب باغ لازم بود از سفاهت و ملامت بر ايشان نيز لازم مىآيد .
يوذاسف گفت : راست مىگوئى اى حكيم به درستى كه من هميشه حال اين بتها را به عقل خود مىدانستم ، و هرگز ميل به عبادتشان نكردم ، و امّيد خيرى از ايشان نداشتم ، پس خبر ده مرا از آن چيزى كه مرا به سوى آن مىخوانى و براى خود پسنديدهاى .
بلوهر گفت كه : مدار آن دينى كه تو را به آن مىخوانم بر دو چيز است : يكى شناخت حق جل و علا ، و ديگرى عمل نمودن به امورى چند كه موجب خوشنودى او است .
يوذاسف گفت : حق جل و علا را چگونه بايد شناخت ؟
حكيم گفت : بايد بشناسى خداوند خود را به اينكه يكتاست ، و شريك ندارد ، و هميشه در يگانگى خود پروردگار بوده ، و آنچه غير اوست همگى كردهء اويند ، و آفريدگار است ، و آنچه غير اوست همه مخلوق و آفريدهء اويند ، و آنكه او قديم
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 554
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٥٤