آن گنجشك را شكار كرد ، و چون قصد كشتن آن نمود حقتعالى به قدرت كاملهء خود آن گنجشك را به سخن درآورد ، و به صاحب باغ گفت : تو همّت بر كشتن من گماشتهاى ، و در من آنقدر گوشت نيست كه تو را از گرسنگى سير كند ، يا از ضعف قوّت بخشد ، بيا تو را هدايت نمايم به امرى كه از براى تو بهتر باشد از كشتن من ؟
گفت : آن چه چيز است ؟ گنجشك گفت : مرا رهان كن تا تو را سه كلمه تعليم نمايم و سه نصيحت كنم ، كه اگر آنها را حفظ نمائى از براى تو بهتر باشد از اهل و مال تو ، آن مرد وعده كرد كه چنين خواهم كرد ، مرا خبر ده از آن سخنان ، گنجشك گفت :
آنچه به تو مىگويم حفظ نما و عمل كن : اندوه مخور بر آنچه از تو فوت شود ، و باور مكن چيزى را كه محال است ، و طلب مكن چيزى را كه به دست تو نيايد و تحصيل آن نتوانى كرد .
آن مرد چون اين سخنان را شنيد گنجشك را را رها كرد ، پس پرواز نمود و بر شاخ درختى نشست ، و به آن مرد گفت : اگر بدانى از رها كردن من چه چيز از دست تو به در رفته است خواهى دانست كه از چيز بسيار عظيم گران مايه محروم شدهاى ، آن مرد گفت كه : آن چه چيز است ؟ گنجشك گفت : اگر مرا مىكشتى از حوصلهء من مرواريد بيرون مىآوردى به قدر تخم غاز ، و بهسبب آن تمام عمر بىنياز مىشدى ، و سرمايهء عظيم بهم مىرساندى ، مرد چون اين سخن را شنيد از رها كردن آن ندامت بسيار برد ، و غمگين شد و ليكن اظهار ننمود ، و گفت : از گذشته سخن مگو كه گذشته گذشت ، بيا تا من تو را به خانه برم و تو را گرامى دارم ، و جاى نيكو براى تو تعيين مىنمايم .
گنجشك گفت : اى جاهل من مىدانم كه چون بر من ظفر يا بى مرا خواهى كشت ، و از آن سخنان كه من به تو گفتم هيچ منتفع نشدى ، من نگفتم بر گذشته تأسّف مخور ، و امرى كه شدنى نيست تصديق مكن ، و آنچه را به آن نتوانى رسيد
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 553
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٥٣