يوذاسف گفت : آن قصّه را بيان فرما كه چگونه بوده است ؟
بلوهر گفت : نقل كردهاند جوانى بود از فرزندان اغنيا ، و دختر عمّى داشت صاحب ثروت و مال و حسن و جمال ، و پدرش اراده نمود كه آن دختر را به عقد او درآورد ، و آن جوان از اين معنى كراهت داشت ، و عدم رضاى خود را به پدر اظهار نكرد ، و پنهانى از شهر بيرون رفت و متوجّه شهر ديگر شد ، و در عرض راه گذار آن جوان به خانهء مرد فقيرى افتاد ، در آن خانه دخترى را ديد كه ايستاده است و دو جامهء كهنه دربردارد ، آن دختر او را خوش آمد و از او پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من دختر مرد فقيرىام كه در اين خانه مىباشد ، آن جوان مرد پير را طلب نمود ، و چون بيرون آمد دختر او را براى خود خواستگارى نمود ، آن مرد گفت : تو از فرزندان اغنيا و توانگرى و دختر فقرا و مسكينان را نمىتوانى خواستن ، جوان گفت : دختر تو مرا بسيار خوش آمده است ، و دختر صاحب حسب و مال و جمال را مىخواستند به من تزويج نمايند من از آن گريختهام براى آنكه او را نمىخواستم ، و فقر تو را پسنديدم ، دختر خود را به عقد من در آور ، كه انشاء اللّه از من خير و خوبى مشاهده خواهى نمود ، و مخالف رضاى تو نخواهم بود .
مرد پير گفت : چگونه دختر خود را به تو دهم ؟ و حال آنكه راضى نمىشوم دختر ما را از پيش ما بيرون برى ، و گمان ندارم اهل تو راضى باشند كه اين دختر را به نزد ايشان برى ، جوان گفت : من نزد شما مىمانم ، و دختر شما را بيرون نمىبرم ، مرد پير گفت : زيب و زيور خود را بيفكن و جامه درخور ما بپوش و به خانه ما درآى ، آن جوان چنين كرد ، و چند كهنه از جامههاى ايشان گرفته پوشيد و با ايشان نشست ، آن مرد پير از احوال او سؤال نمود ، و با او صحبت مىداشت تا عقل و دانش او را بيازمايد ، و بر او ظاهر شود كه عقلش كامل است ، و آن كار را از روى سفاهت و بىخردى نكرده است .
عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 548
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٤٨