تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عين الحيات ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
خواهد گفت : پس نفاق چه معنى دارد ، و اگر گويم از اكراه و جبر بود ، خواهد گفت در مكّه جبرى نبوده ، و اسلام قوّتى نداشت كه مردم مجبور شوند ، از جواب او ساكت شدم ، و دل‌گير برگشتم ، و طومارى نوشتم مشتمل بر زياده از چهل سؤال از مسائل مشكله ، و اين دو مسئله را درج كردم كه به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بفرستم با احمد بن اسحاق كه وكيل آن حضرت بود در قم ، چون او را طلب كردم ، گفتند متوجّه سرّ من رأى شده ، من از عقب او روان شدم ، چون به او رسيدم و حقيقت حال گفتم گفت خود با من بيا ، و از حضرت سؤال كن با او رفيق شدم . و چون به در دولت‌سراى حضرت رسيديم و رخصت طلبيديم ، رخصت فرمودند داخل شديم ، و احمد بن اسحاق با خود هميانى داشت كه در ميان عبا پنهان كرده بود ، و در آن هميان صد و شصت كيسه از طلا و نقره بود ، كه هريك را يكى از شيعيان مهر زده بود ، و به خدمت حضرت فرستاده بود ، چون نظر بر روى مبارك حضرت انداختيم ، روى آن حضرت از بابت ماه شب چهارده بود در حسن و صفا و نور و ضيا ، و بر دامن حضرت طفلى نشسته بود كه از بابت مشترى بود در كمال حسن و جمال ، و در سرش دو كاكل بود ، و نزد آن حضرت انارى از طلا بود كه به جواهر گرانبها و نگينها مرصّع كرده بودند ، و يكى از بزرگان بصره به هديّه براى آن حضرت فرستاده بود ، و در دست حضرت نامه‌اى بود و كتابت مىفرمود ، و آن طفل مانع مىشد ، آن انار را مىانداختند كه آن طفل مشغول شود و خود كتابت مىفرمودند . پس احمد هميان خود را گشود ، و نزد آن حضرت گذاشت ، حضرت عسكرى عليه السّلام به آن طفل فرمود : اينك هدايا و تحفهاى شيعيان تو است بگشا و متصرّف شو ، حضرت صاحب الامر عليه السّلام گفت : اى مولاى من آيا جايز است كه من