به آن دم كه در كربلا شاه دين * بيفتاد از پشت زين بر زمين
به آن لحظه كو ديد أهل سپاه * گرفته به غارت ره خيمه گاه
به اشكى كه از چشم آن شه چكيد * ز عدوان چو آن بىحيايى بديد
به ظلمي كه از كربلا تا به شام * بشد بر حريم رسول أنام
كه ما را بكن آشناى خودت * غنى ساز از ما سواي خودت
ببخشاى بر ما كه بيچارهايم * گرفتار اين نفس امّارهايم
الهى ! چنان كن سرانجام كار * تو خوشنود باشى « 1 » وما رستگار
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَ لُكَ مِنْ أَسْمائِكَ بِأَكْبَرِها وَكُلُّ أَسْمائِكَ كَبِيرَةٌ ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَ لُكَ بِأَسْمائِكَ كُلِّها .
خداوندا ! به درستى كه اين بندهء خطا كار ، واين شرمندهء سيه روزگار ، اين فقير بىبضاعت ، واين حقير قليل الاستطاعت ، سؤال مىكنم تو را به حق اسمهاى أقدس ونامهاى مقدست ، در حالتي كه قسم مىدهم تو را به حق بزرگترين آن اسمها ، وكهينترين آن نامها ، وحال آن كه همهء نامهاى تو جليل ، وهمهء اسمهاى تو كبير است .
خداوندا ! به درستى كه من سؤال مىكنم به حق همهء نامها وكلّ اسمهاى تو .
خاصه آن نام كه اين عالم از آن پيدا شد * آسمان از پى آن نام چنين زيبا شد
مه وخورشيد از آنروشن وتابانگرديد * آتش وآب از منفصل الاجزا شد
قدسي وانسى وجنى وهمه موجودات * با مواليد وجمادات از آن أنشأ شد
تزيين أول : اگر چه در بعضي از فصول سابقه اشاره به فرق في ما بين اسما وصفات شد ، ولى از جهت زيادتى توضيح ومزيد مطلبي ديگر در اين جا نيز اشارهاى به آن نموده مىگوييم :
بدان كه در موجودات خارجي هر چه جوهر وقائم به نفس خود است ، ذات گويند وهر چه عرض وقائم به غير باشد ، آن را صفت خوانند ، وهر لفظي كه دلالت كند بر ذات ، بي اعتبار صفتي ، آن را اسم گويند ، چون رجل وزيد ، وهر لفظي كه دلالت [ كند ] بر ذات به اعتبار اتصافش به صفتي از صفات ، آن را صفت گويند ، چون
هامش
( 1 ) . در نسخهء خطى : خوشنودى باش .