چشمها پاليده بر خشت لحد * جا گرفته كرمها اندر جسد
بي زبان با صد زبان گويا تمام * كي عزيزان الحذر از اين مقام
اى خدا اى صاحب احسان وجود * اى مطيعت هر چه در ملك وجود
اى تو مر بيچارگان را چاره ساز * غايت مقصود هر صاحب نياز
اى پناه بندگان ناتوان * اى معين وياور دلخستگان
از تو داريم اين تمنّا اى كريم * كز ره احسان وفضلت اى رحيم
چون كه ما را وقت رفتن در رسد * وقت سير عالم ديگر رسد
بر نگيرى در دم آخر نظر * زين ضعيفان غريب خون جگر
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَ لُكَ مِنْ جَمالِكَ بِأَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمِيلٌ ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَ لُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ .
خداوندا ! به درستى كه من سؤال مىكنم تو را در حالتي كه قسم مىدهم تو را به حقّ نيكى افعال وأوصاف جمال وجلال تو ، يا سؤال مىكنم تو را در حالتي كه رو كنندهام به سوى درگاه تو از جهت افعال حسنه وأوصاف كاملهات ، كه در جميع موجودات عالم روشن وپيدا وظاهر وهويداست . قسم دهندهام تو را به أحسن وأكمل آن وصفها وكارها . توسل جويندهام به سوى تو به نيكوتر وكاملتر آن صفتها وكردارها وحال آن كه همهء كارهاى تو پسنديده وهمهء كردارهاى تو ارجمند است ، خداوندا ! به درستى كه من سؤال مىكنم از تو به حقّ كلّ افعال حسنه وأوصاف كاملهء تو كه از جملهء آنهاست خلقت پاك سيد كاينات وآفرينش پاكيزهء خلاصهء موجودات .
لِمُؤَلِّفِه
آن خواجة كه گفتش ايزد پاك * لولاك لما خلقت الأفلاك
آن سدره نشين كه بزم يزدان * از نور رخش شدى فروزان
آن مَحرم خلوت الهى * داناى رموز حق كَما هي
پيرايه گل عذار هستى * شاهنشه ملك حق پرستى