پس بودن به حيثيّت مذكوره لازم ندارد چيزى را كه مضائف أو بوده باشد ، وچون معلوم موجود شود ، اضافه لا محاله ميان عالم ومعلوم متحقّق شود .
وأين كه مذكور شد ، به خلاف رازقيّت است كه صفت اضافيّهء محضه است ؛ زيرا كه تا مرزوق وجود به هم نرساند ، رازق بودن حق متحقّق نشود .
اگر كسى گويد كه : رازقيّت نيز بودن شئ است به حيثيّتى كه اگر مرزوق متحقّق شود روزىاش دهد ، پس فرق ميان عالميّت كه مىگويند : صفت حقيقيّهء ذات الإضافة است ، ورازقيّت كه مىگويند « 1 » كه صفت اضافيهء محضه است ، چيست ؟
جواب اين است كه : اين مفهومات را كه مثلًا مفهوم عالميّت ورازقيّت بوده باشد مرجعي به غير از عرف نيست ، ودر عرف ، اطلاق رازق نمىكنند مگر بر كسى كه رزق داده باشد ، واطلاق سخى وجواد نمىكنند مگر بر كسى كه جود وسخا از أو به عمل آمده باشد ، به خلاف عالميّت ؛ چه هر كه از شأنش علم بوده باشد به اين معنى كه حاصل شدن علم از براي أو موقوف به هيچ چيز نباشد مگر به وجود به هم رسانيدن معلوم ، در عرف أو را عالم گويند .
مثلًا كسى را كه مشكلى در علم نحو بوده باشد گويند : عالم به حلّ اين اشكال فلان نحوى است وحال آن كه مىشود كه صورت آن اشكال تا زمان سؤال در ذهن آن نحوى در نيامده باشد ، چه جاى حلّش .
وشاهد بر اين معنى بينايى است ؛ چه لا محاله كسى را كه بصر صحيح داشته باشد بينا مىگويند ، اگر چه هيچ مُبْصَرى در پيش أو حاضر نباشد .
وسرّ اين فرق كه مذكور شد ، آن است كه مثل رازقيّت وسخا وجود ، صفات فعل باشند ، وصفات فعل أغلب آن است كه از مباشرت وتمرّن افعال به هم رسد ونادراً اگر بعضي پيش از مباشرت به حسب فطرت موجود باشد ، وجودش ظاهر ومعلوم نشود مگر به مباشرت افعال ، به خلاف صفات حقيقيّه كه عبارتاند از صفات ذات .
ونوعي ديگر از صفات فعل است كه آن از مبادى فعل يا از توابع ولوازم فعل باشد همچون أرادت وكراهت وشوق ونفرت . وحدوث اين قسم نيز در وقت حدوث فعل باشد .
هامش
( 1 ) . در أصل : مىگويد .