مى ندانىگرچه دور افتادهاى * در جدايىبس صبور افتادهاى
حق تو را پرورد « 1 » در صد عزّ وناز * تو ز ناداني بهغيرى ماندهباز
نقل است كه ربيع بن خثيم « 2 » - قدّست أسراره - با كمال مجاهده كه أو را بود ، در خانهء خود قبرى كَنده بود وهر روز ، غُلى بر گردن نهادى وپلاسى درپوشيدى ودر آن گور رفتى وساعتي پهلو بر زمين نهادى ، پس گفتى : الهى ! اين ، آن « 3 » گور است كه ما را وعده كردهاى . اكنون ، مرا يك روز ديگر ، مهلتْ عنايت فرماى وبه دنيا بازگردان تا باشد كه آنرا صرف رضاى تو توانم كرد وتحفهء عمل صالح ، به دست توانم آورد كه در روز باز خواست ، آن دستگير من گردد .
آنگاه برخاستى وگفتى : اى ربيع ! آنچه مىجُستى ، يا فتى . اكنون روز فرصت را غنيمت دان وقدرِ نعمت مهلت بشناس ودر ساختگى روزِ آمدنى ، تقصير مكن ، پيش از آن روزى كه اين آرزو كنى ونيابى ؛ چه ، روز قيامت كه هنگام جزا وموقف تغابن است ، مطيع وعاصى مغبون سيلاب حسرت ومفتون درياى حيرت خواهند بود .
عاصى به درد مىنالد كه : چرا عمل صالح نكردم ؟ ومطيع ، دست به دندان تأسف مىخايد كه : بيشتر از اين توانايى داشتم ، چرا نكردم ؟ عاصى در عذاب گرفتارى مىزارَد كه : چرا باران رسوايى وگرفتارى بر روزگار خود بارانيدم ؟ ومطيع ، آب حسرت از ديده مىبارد كه : چرا خود را از درجات عاليهء سابقان مجد ، محروم گردانيدم ؟
نظم
هر كه فرمان بُرد ، از خذلان بِرَست * از همه دشوارى وآسان بِرَست
كار ، فرمان راست در فرمان گريز * بندهاى تو در تصرّف بر مخيز
طاعت حق ، گر همه يك ساعت است * بهتر از عمرى كه آن ، بىطاعت است
هامش
( 1 ) . ف : پرورده .
( 2 ) . ف : حثيم ، م : حيثم . متن تصحيح قياسي است .
( 3 ) . ف : - آن .