والقدرة والبقاء » ؛ « 1 » يعنى بشناس نفس خود را موصوف به كمال ضعف وعجز وفنا وحضرت ما را موصوف به كمال قوّت وقدرت وبقا هم مشعر بدين مقصود است وأرادت « 2 » نفس ناطقه را نيز جهتي هست ، چنانكه بيايد ، إن شاء اللَّه تعالى !
ومراد از معرفت ، نه معرفت استدلالي است ؛ چه علم هر كس به ذات خود ، بديهي است واگر برين وجه موصل به معرفت ذات بودى ، ديگر امر به معرفت نشدى ونيز علم جزئي موصل نمىتواند بود ، واگر آنچنان استدلال ، مُراد بود « 3 » كه از ممكنات بر واجب مىنمايند ، چون هر شخصي فردى است از افراد ممكن واستدلال به وجود فردى كافى بوَد ، ترجيح من غير مرجّح ، لازم آيد ؛ بلكه مراد ، معرفت كشفى وشهودي است وبىشك ، اين معرفت است كه مؤدّى به معرفت ذات مىگردد وتحقيق اين مسئله آن است كه حكمت بالغهء الهى - جلّ شأنه - چون مقتضى اسما وصفات نامتناهى بوَد ، انشاى مراتب كلّيه وايجاد مظاهر جزئيهء غير متناهية نمود ، تا هر يكى از اين مراتب ومظاهر ، مظهر اسمى از اسماى كليه وجزئيه گردند واحكام وسلطنت آن اسم كه مدبّر وربّ آن مرتبه است ، در آن مظهر به تمام وكمال ، ظهور يابد وموجودات ، هر يكى مظهر بعضي از اسمايند ومظهر جميع اسماى الهيّه وصفات كمالية ، ذات انسان است كه آخر مراتب تنزّلات ونهايت ظهورات وعلّت غايى موجودات وأكمل واتمّ مخلوقات وانموذج جميع عوالم كلّيه ومرآت تمامى مصنوعات الهيّه است ، چنانچه در حديث اوّل ، توضيح اين معنى شده . « 4 »
نظم
تو را از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند
نخستين فطرت ، پسينِ « 5 » شمار * تويى ، خويشتن را به بازى مدار « 6 »
پس انسان را معرفت تامّ به نفس خويش ، وقتي حاصل گردد كه اطّلاع بر جميع
هامش
( 1 ) . در مآخذ حديثي نيافتيم .
( 2 ) . ف : اراده .
( 3 ) . ف : - بود .
( 4 ) . ف : شدهاند .
( 5 ) . ف : - پسين .
( 6 ) . ف : + / اى سعادتمند .