بكنى ترجمان نثر دُرَر * به نكات لطيف چون گوهر
اين سفينهست لُجّهاى در بر * باز سازى سفينهات پُر در « 1 »
گرچه مشكل نمود ادا كردن * نتوانست نيز ابا كردن
با همه قلّت بضاعت خويش * پيش بردم طريق طاعت خويش
گفتم : اى ديده را تو بينايى * فرض عين است هر چه فرمايى
گر كلام ولىّ ايزد را * نسزد ترجمان مگر خود را
ليك بر وفق علم وقوّت خويش * ساختم نظم وكار بردم پيش
فيض بخشيد شاه وحق ، توفيق * گشت اين نظم ، گفته از تحقيق
نظمش آمد چو رشتههاى دُرَر * زين سبب نام يافت « گنج گهر »
التماسم بود ولى زاقران * از هنر پروران وباخردان « 2 »
نكتهدانان كه نظم من خوانند * ذيل عفوى به عيب مىپوشند
گر به عين رضا شود ملحوظ * يا ز حُسن صفا شود ملحوظ
گُهرى چند بابها گردد * شرف روزگار ما گردد
چون بخوانى بكن تأمّل ژرف * چون سياهى روش ز حرف به حرف
تا به ببينى جمال معنى را * بر طرف كن خيال دعوى را
زانكه آزادگان وباخِردان * نگرفتند خرده بر خُردان
سعى كردم همين توانستم * نيست عيبم ، جز اين ندانستم
تو نظر كن در أو به چشم هنر * هنرى نيست بهْ زعلم نظر « 3 »
اى « نديمى » سخن دراز مكش * مختصر ساز ودور باز مكش
گفتنى گفتى آنچه آيين است * سخن شاه گو ، سخن اين است
هامش
( 1 ) . در نسخهء « ح » اين مصرع نيامده است .
( 2 ) . پنج مصراع بالاى اين مصراع در نسخهء « ح » نيامده است .
( 3 ) . شش مصراع بالاى اين مصراع در نسخهء « ح » نيامده است .