گفت : نزديك است والى را سراى ، آنجا رويم « 1 » * گفت : والى از كجا در خانهء خمّار نيست
گفت : تا داروغه را گوئيم در مسجد بخواب * گفت : مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست
گفت : دينارى بده پنهان وخود را وارهان * گفت : كار شرع كار درهم ودينار نيست
گفت : از بهر غرامت [ جامه ] ات بيرون كنم * گفت : پوسيده است جز نقشى ز پود وتار نيست
گفت : آگه نيستى از « 2 » سر در افتادت كلاه * گفت : در سر عقل بايد بىكلاهى عار نيست
گفت : مى بسيار خوردى زآن چنين بيخود شدى * گفت : اى بيهودهگو ، حرفِ كم وبسيار نيست
گفت : بايد حد زند هشيار مردم مست را * گفت : آرى ليك اينجا هيچكس هشيار نيست « 3 »
ومن كلامها أيضاً مفاوضة حكمية بين الجوهر والصخرة وهى قطعة حكمية أدبية لطيفة نفيسة وهي هذه :
شيندستم كه اندر معدن [ - ى ] تنگ * سخن گفتند با هم گوهر وسنگ
چنين پرسيد سنگ از لعل رخشان * كه از تاب كه شد چهرت فروزان
بدين پاكيزه رويى ، از كجايى * كه دادت آب ورنگ وروشنايى
در اين تاريك جا ، جز تيرگى نيست * به تاريكى درون اين روشنى چيست
بهر تاب تو بس رخشندگىهاست * در اين يك قطره ، آب زندگىهاست
هامش
( 1 ) في الديوان : « شويم » .
( 2 ) في الديوان : « كز » .
( 3 ) ديوانه : 241 . وفيه : « گفت هشيارى بيار اينجا كسى هشيار نيست » .