مستقيم كار مىكند ، و جوانهاى ما را شستشوى مغزى مىدهند كه اسلام ، برنامهاى در زمينه حكومت ندارد ، به عبارت ديگر دين از سياست جداست .
در همين ايّام بودكه شهيد سيّد مهدى حكيم رحمهالله نامهاى از طرف آيت اللّه شهيد سيّد محمّد باقر صدر رحمهالله آورد ، در نامه نوشته شده بود كه آقا سيّد مهدى [ حكيم ] زبانِ من است ، هر چه او مىگويد حرف من است ، يادم هست ايشان موقعى كه مىخواست پيشنهاد آقاى صدر را مطرح كند مىلرزيد من به آقا سيّد مهدى حكيم گفتم بفرمائيد صحبت كنيد ، ايشان گفت : من و آقاى سيّد محمّد باقر صدر فكر كرديم و ديديم كه ما نيازمند حكومت اسلامى هستيم و آقاى صدر فرمودند اگر آقاى عسكرى قبول كنند ما قادريم اين كار را انجام دهيم و اگر نكرد ، نمىتوانيم .
من ديدم كه با اين آقايان در اين مسأله همفكر هستم ، به سيد مهدى حكيم گفتم برو كه من براى انجام اين كار پشت سرت مىآيم . سيّد مهدى حكيم از اين تصميم فورى علّامه تعجب مىكند ، حضرت علّامه مىفرمايد : تعجّب نكن مدّتى است در اين موضوع ( حكومت اسلامى ) فكر مىكنم ولى كسى را پيدا نكردم تا پيرامون آن با او صحبت كنم . لذا جلسهاى را با حضور چند نفر از جوانان تشكيل داديم و در آن مجلس « حزب الدعوة الاسلاميه » را تأسيس كرديم ( 17 ربيع الأوّل 1377 ه . ق مطابق با 1957 م ) . 12 / 10 / 1957 م
هدف اوّليه و اصلى اين حزب تشكيل حكومت اسلامى مقابله با احزاب سياسى غربگرا بود ، ما شروع به كار كرديم و آيت اللّه العظمى حكيم رحمهالله از ما و حزب حمايت مىكردند ، جوانان به ما ملحق مىشدند ؛ امّا استعمار در مقابل ما ، حزب بعث را روى كار آورد و زمانى كه صدام حسين به حكومت رسيد دستور داد هر كسى كه در حزب الدعوه بود بايد اعدام شود ولو اينكه قبلًا در اين حزب بوده . » « 1 »
« يكى از دوستان ما ( عبد الصاحب دُخيّل ) در حزب الدعوه ، پس از خطرات و مشكلاتى كه به طور جدّى براى حزب پديد آمده بود به صورت مخفيانه مشغول كار شد و براى ادامه فعاليّت مغازهاى باز كرده بود ، مغازه او مركز ارتباط حزبى شد ؛ ولى حزب بعث جاسوسى را در لباس شاگردى به مغازه او
هامش
( 1 ) . يادداشتهاى من از افادات شفاهى علّامه . و نيز ، ر . ك : محمّد باقر ، صدر السيرة و المسيره ، ج 1 ، ص 255 .
و مصاحبه با علّامه عسكرى در مجله شاهد ياران ، ش 18 ، ص 20 و 21 .