الابنيه ( بهم 197 ، زل )
« آبسال ، باغ ، حديقه : همىتابد ز چرخ سبز عيوق - چو آتش بر صحيفهء آبسالى ( ناصر خسرو ، دهخدا ) . سالى كه باران فراوان و بهار پرسبزه و علف باشد و عامه ترسال گويند در برابر خشك سال ( بهمنيار ، 197 ) . در فرهنگ معين اين لغت چنين آمده است : ايرانى باستان
upsarad
آنچه سال را آغاز مىكند ، ختنى
Pas la
بهار ، پشتو
psarlari
بهار ( اسم مركب ) ، بهار ، آبسالان . . .
در فرهنگها آبسال و آبسالان را بمعنى باغ گرفتهاند و صحيح نيست ( مينوى ) .
آجيش
طرخون . . . لرز را و آجيش را كى با كاليوى بوذ سوذ كنذ .
الابنيه ( بهم 219 ، زل 169 )
در لغت نيامده است . مرحوم بهمنيار مىنويسد : سياق مطلب معنى قشعريره و بهم كشيدگى پوست را به ذهن مىآورد ( بهمنيار ، 219 ) .
آروغدخانى
كوشت فربه . . . آروغ دخانى ارذ .
الابنيه ( بهم 290 ، زل 224 )
هروى در جاى ديگر ( ذيل لغت جوز ) مىنويسد : جوز اندر معدهء گرم مستحيل گردد و با دخانى بود ( بهم 92 ) . مرحوم بهمنيار در حاشيه مىنويسد : دخان به ضم اول بمعنى دود است و از اين عبارت شايد مراد اين باشد كه بخارى دخان مانند از آن زايد مانند بخارى كه به - هنگام آروغ زدن بوى دود از آن استشمام كنند ( بهمنيار ، 92 ) .
آزخ
انجير . . . آزخ را بكند كى وارو خوانند كروهى .
الابنيه ( بهم 78 ، زل 65 )
به فتح ثالث و سكون خاى نقطهدار ، دانههاى سختى را گويند به قدر نخود كه از اندام آدمى برمىآيد و درد نمىكند .
به عربى ثؤلول خوانند . . . آژخ با زاى فارسى بر وزن و معنى آزخ است ( برهان ، معين ) . استاد معين در حاشيه چنين مىنويسد : « آژخ و آزخ و اژخ و ژخ و زخ و زوخ همه يكى است و آن علتى باشد كه آدمى و اسپ را بهم مىرسد كه دانه - هاى گوشتى سخت بر اعضاء برمىآيد به قدر گندم يا نخود يا ما بين آنها و درد نمىكند و امروزه زگيل گويند ( نوروز - نامه 99 - 100 ) ، ميخچه » . وارو . . . بالو ، ثؤلول ، كوك ، آژخ ، زخ ، زگيل ، پالو ، سگيل ، وارو ، و ان برآمدگىهاى خرد باشد چند ماشى و بزرگتر گوشتين به - رنگ پوست و غير حساس كه بر دستها و گاه بر روى افتد ( دهخدا ) . و اما وارو كه به تشديد را در الابنيه آمده است همان است كه در لغتنامه دهخدا ذيل آزخ