تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مير حامد حسين ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
نهان به نوشتن كتابهاى خويش مىپرداخت . تا اينكه اكبر شاه از دنيا رفت و پسر او جهانگير شاه به جاى پدر نشست . و سيد كار را بر همان روال پى مىگرفت . روزى يكى از عالمان اهل سنت كه نزد جهانگير نيز مقرب بود ، به هوشيارى دريافت كه قاضى شيعى مذهب است . نزد سلطان سعايت كرد . گفت او شيعى مذهب است و به هيچيك از چهار مذهب سنى پايبند نيست ، و هرگاه فتوا دهد به نظر يكى از چهار مذهب كه در آن مورد با فتواى علماى شيعه موافق است فتوا مىدهد . جهانگير نپذيرفت و گفت : به اين اندازه تشيع او ثابت نمىشود ، زيرا او خود در آغاز پذيرفتن منصب قضاوت شرط كرده است كه به يكى بخصوص از چهار مذهب مقيد نباشد و در هر مورد ، به هر كدام اجتهاد او اقتضا كرد عمل كند و فتوى دهد . اينجا بود كه دشمنان وى به چاره انديشى افتادند تا تشيع او را ثابت كنند و حكم قتل او را از سلطان بگيرند [ آن روزگار ، متأسفانه ، اينچنين بوده است ! ] . سرانجام كسى را تطميع كردند و واداشتند تا نزد او رود ، و به عنوان شاگرد خدمت او كند ، تا به راز او پى برد و از تأليفات او آگاه گردد و عقيدهء او را بر ملا سازد . آن كس رفت و روزگارى نزد قاضى ماند و اظهار شيعه بودن كرد ، تا آنجا كه قاضى به او اطمينان يافت . آن مرد كتاب « مجالس المؤمنين » قاضى را بديد و پس از اصرار بسيار ،