هر جا كه به تفكر بپردازد چيزى جز آيات صنع و گواههايى بر تدبير خداى متعال نمىبيند .
مهمترين نشانه علمى كه قرآن آن را بر آدمى القا مىكند : حقيقت حدوث او پس از عدم است ، و اين كه پس از فراموش شدن و مجهول بودن به صورت چيزى قابل ذكر در مىآيد .
هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً
آيا هنگامى از روزگار بر آدمى گذشت كه چيزى ياد كردنى نبود ؟ » اين نشانه و علامت كه در ژرفناى انسان نفوذ مىكند ، و از آن به صورت استفهام تعبير شده ، ما را در هنگام تفكر در ابعاد آن چنان مىكند كه در فهم صيرورت و شدن زمانى در پيدايش خويش زندگى مىكنيم ، و اين فهم و احساسى است كه بر عقل مىافزايد ، و غرور را از ميان مىبرد ، و آدمى را به تراز حكمت بالا مىبرد .
/ 171 درباره حرف « هل » اختلاف است ؛ بعضى گفتهاند كه در اين جا به معنى « قد » يعنى ( به تحقيق ) است ، و ديگران آن را استفهام تقريرى دانستهاند ، يعنى پرسشى است كه پرسنده پاسخ آن را مىداند و آن را بدان جهت طرح كرده است كه از طرف ديگر اعتراف بگيرد .
به نظر من كلمات در استعمالهاى ادبى متفاوت بر معناى لغوى خود باقى مىمانند ، چيزى كه هست هدف به كار گرفتن آنها بنا بر سياق مختلف مىشود ، پس هل - مثلا - در اين جا به معنى استفهامى آمده ، اما استفهام براى چيست ؟
اين وظيفه كلمات نيست بلكه مربوط به كسى است كه آنها را به كار مىبرد . و مثال آن در عالم ماديات : سيارهاى است كه انسان را بر خود حمل مىكند . اما اين كه چرا و به كجا انسان حركت مىكند ؟ ديگر شأن و وظيفه سياره نيست بلكه شأن انسان است .
امامان راهنما اين آيه را به چند گونه تفسير كردهاند كه همين امر از ابعاد گوناگون آن خبر مىدهد . مالك الجهنى گفت : از ابو عبد اللَّه ( امام صادق ) ( ع )