وآله مىروند . او پيش خود گفت : من براى جهاد با مشركان بسيار متمايل بودم ولى اكنون مىبينم جهاد با اين اشخاصى كه به جنگ پسرِ دخترِ پيامبر ( ص ) مىروند ثوابش بيشتر است از جهاد با مشركان . از اين رو پيش همسرش رفت . ماجرا را گفت و او را از تصميم خويش آگاه كرد . همسرش گفت :
درست انتخاب كردهاى خداوند تو را به بهترين امور و اهدافت برساند ، پس حركت كن مرا نيز با خود ببر .
عبداللّه شبانه به همراه همسرش از كوفه بيرون آمد و به اردوگاه امام عليه السلام پيوست و با آن حضرت بود تا وقتى كه عمر بن سعد جنگ را با پرتاب تيرى آغاز كرد . مردم نيز تيراندازى كردند و چون تيراندازى پايان پذيرفت ، يسار غلام زياد و سالم غلام ابن زياد ، به ميدان آمده و همرزم طلبيدند . حبيب بن مظاهر و برير بن خضير بلند شدند . امام عليه السلام به آن دو فرمود بنشينيد . آنگاه عبداللّه بن عمير برخاست و گفت : اى ابا عبداللّه ! خداوند رحمت خود را شامل حال تو گرداند . براى من رخصت بده تا به جنگ آن دو بروم . امام عليه السلام نگاه كرد مردى گندمگون ، بلندبالا ، سختبازو و چهارشانه را مشاهده كرد و فرمود : « من اين مرد را كشنده هماوردان گمان مىكنم ، اگر خواستى به جانب ايشان برو . » « 1 »
عبداللّه به سوى آن دو نفر رفت . آنها گفتند : تو كيستى ؟ عبداللّه خود را معرفى كرد . گفتند تو را نمىشناسيم ، زهير بن قين ، حبيب بن مظاهر يا بُرير بن خضير به جنگ ما بيايند . عبداللّه به يسار كه جلوتر از سالم ايستاده بود گفت :
اى فرزند زن بدكار تو از مبارزه با يكى از مردم روى برمىتابى ، هر كس به جنگ تو بيايد از تو بهتر است آن گاه به سوى او شتافت و با شمشير چندان او
هامش
( 1 ) . إنّي أحسبه للأقران قتّالًا ، اخرج إن شئت .