فهم وحكمت را بما آموخته * شمع ما را در جهان افروخته
ترجمان ذكر و وحى آسمان * از شرف مائيم تا آخر زمان
بر جهان چون ماه تابان تافتيم * و از نبوّت ما فزونى يافتيم
در دل از ما بس حسد اندوختند * آتش حقد و عناد افروختند
رفعت ما را دروغ انگاشتيد * بلكه ما را كافران پنداشتيد
خون پاك ما شمرديدش حلال * مال ما غارت نموديد از و بال
ما كه اولاد نبىّ مرسليم * گوئيا ز ابناء ترك و كابليم
جدّ من كو مؤمنان را بُد امير * تيغ بر فرقش زديد اندر پرير
زان سپس كش دل پر ازخونابشد * در سجودش كشته در محراب شد
وز ستم كشتيد ديروزم پدر * وز تن پاكش جدا كرديد سر
خون پاك ماست اينك هر زمان * ريزد از تيغ شما اى مردمان
بس شما را در دل از ما كينه بود * اين همه زان كينهء ديرينه بود
تا شما را چشمها روشن شدى * دل ز شادى تازه چون گلشنشدى
بس جرى گشتيد بر خشم خدا * زين تجرّى بر شما مردم بدا
هان مباشيد اين قدر شاد وخوشان * داشت بايد چشمهاى خون فشان
كآنچه از اموال ما بِربودهايد * يا به خون ما دو دست آلودهايد
بود تقدير خداوند حكيم * در كتابى ثابت از عهد قديم
حاليا باشيد اكنون منتظر * خشم يزدان و عذاب مستمرّ
پى به پى آيد فرود از آسمان * لعنت حق بر شما اى مردمان