تابدين جا رشته را چون باز كرد * در سخن چون مصطفى اعجاز كرد
مردمان را گريه بگرفتى گلو * گريه كردى هم صديقش هم عدو
شد بلند از گريهها آوازها * مردمان گفتند از روى دها
بس كن اى شهزادهء با عقل و دين * بس كن اى بنت كرام و طيّبين
بس كن اى شهزادهء والاتبار * بس كن اىدخت جلال اختالوقار
آتشى در سينهها افروختى * زين سخنها بس دل ما سوختى
مر شما را چون خدا منصور داشت * خصم كى بتواندى مقهور داشت « 1 »
هامش
( 1 ) - مثنوى مقامات الأبرار ، دفتر پنجم .