10 - پيامبر صلى الله عليه و آله از جايى عبور مىكرد . آهوئى را مشاهده نمود كه با طنابى به خيمهاى بسته شده بود .
هنگاميكه آهو حضرت را ديد خداوند زبانش را به سخن گشود و با حضرت تكلّم نمود و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : من مادر دو نوزادى هستم كه تشنه مىباشند .
و پستان من از شير پر شده است .
طناب مرا باز كنيد تا به نزد فرزندانم بروم و پس از آنكه به آنها شير دادم به اينجا برمىگردم تا شما مرا به خميه ببنديد .
پيامبر صلى الله عليه و آله به آن آهو فرمود : چگونه اين كار را انجام دهم در حالى كه عدهاى تو را شكار كردهاند و تو اسير آنها مىباشى ؟
آهو گفت : بله - يا رسول اللَّه - . همانطور است كه شما مىگوييد .
اما من قول مىدهم كه پس از رفتن . باز گردم تا شما با دستان خود مرا با طناب به اين خيمه ببنديد .
پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله از آهو براى بازگشت به محل پيمان گرفت طناب را باز كرد و آن را رها نمود .
پس از گذشت مدت اندكى آن آهو - در حالى كه پستانهايش از شير خالى شده بود - به آن محل بازگشت . آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را با طناب بست .
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به عدهاى كه آنجا بودند فرمود : اين آهو شكار كيست ؟
به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد : فلان شخص - كه منافق مىباشد - اين آهو را شكار كرده است .
آنگاه حضرت به نزد آن شخص رفت و براى خريدن آهو با وى گفتگو نمود .
پس از آنكه آن شخص اين معجزه را از پيامبر صلى الله عليه و آله مشاهده نمود از نفاق خود دست كشيد و مسلمان خوبى شد .
حمايت از حيوانات در اسلام ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري
ص٣٥