جابر گفت : بهمراه شتر به راه افتادم تا به محل زندگى بنى حنظله رسيدم .
و پس از آنكه صاحب شتر را يافتم او را به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردم .
پس از اينكه او به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد حضرت به وى فرمود : اين شتر مرا از چگونگى رفتارت با آن . مطّلع ساخته است .
آن مرد گفت : اين شتر عصيانگرى كرده بود .
و به همين جهت آن را دو شب گرسنه گذاشتهايم .
در اين هنگام حضرت آن مرد را با شتر روبرو كرد .
و به شتر فرمود : بهمراه صاحب خود برو .
آنگاه شتر در حالى كه رام شده بود پيشاپيش صاحب خود به راه افتاد .
سپس صاحب شتر به حضرت گفت : اين شتر را بخاطر حرمت شما آزاد مىكنم .
و پس از آنكه شتر آزاد شد در ميان بازار مىگشت .
و مردم مىگفتند : اين شتر آزاد شدهء پيامبر است « 1 » .
هامش
( 1 ) - ( قال جابر الأنصاري رحمه الله : جاء جمل إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ) : يحرّك شفتيه . ثمّ أصغى صلى الله عليه و آله إلى الجمل و ضحك . ثمّ قال صلى الله عليه و آله : هذا يشكو قلّة العلف و ثقل الحمل .
- يا جابر - إذهب معه إلى صاحبه . فأتني به .
قلت : - و اللَّه - ما أعرف صاحبه . قال صلى الله عليه و آله : هو يدلّك .
قال : فخرجت معه إلى بعض بني حنظلة و أتيت به إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله .
فقال صلى الله عليه و آله : بعيرك هذا يخبرني بكذا و كذا .
قال : إنّما كان ذلك لعصيانه . ففعلنا به ذلك ليلتين .
فواجهه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و قال : انطلق مع أهلك . فكان يتقدّمهم متذلّلًا .
فقالوا : - يا رسول اللَّه - أعتقناه لحرمتك . فكان يدور في الأسواق .
و الناس يقولون : هذا عتيق رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ( مناقب آل أبي طالب عليهم السلام ج 1 ص 133 ) .