شير بايدهاى مربوط به رفتار با شير
دعا كردن براى شير
163 - حبّه دختر زريق گفت : شوهرم - منقذ بن ابقع اسدى كه از خواص حضرت امير المؤمنين عليه السلام بود - به من گفت : در نيمهء شعبان با اميرالمؤمنين عليه السلام بودم .
حضرت به طرف محلّى كه در آن عبادت مىكرد روانه شد .
من نيز ايشان را همراهى كردم .
وقتى كه حضرت به آن محل رسيد و از استر پائين آمد ناگهان آن استر شيهه كشيد و گوشهاى خود را بالا گرفت و تكان داد و گوئى كه مىخواست توجه مرا به چيزى جلب كند .
ولى نمىدانستم كه منظور آن چيست .
پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام متوجه اين امر شد به من فرمود :
چه چيزى تو را مشغول كرده است ؟
پشت سر تو چه مىباشد ؟
به حضرت گفتم : - پدر و مادرم فدايت باد - گوئى استر چيزى را ديده و به آن خيره شده است و به همين خاطر شيهه مىكشد .
ولى من نمىدانم كه چه چيزى را ديده است .
سپس حضرت نگاهى به اطراف انداخت و آنگاه فرمود : - به خدا سوگند - شيرى است كه از دور مىآيد .
آنگاه حضرت از محراب برخاست و شمشير خود را به دست گرفت و مشغول قدم زدن شد . سپس فرياد زد : بايست .