تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پدران و مادران رحمت شده و پدران و مادران نفرين شده ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
و آنها به طرف منزل اميرالمؤمنين عليه السلام رفتند و به آنجا رسيدند . و آن نوجوان ماجراى خود را براى اميرالمؤمنين عليه السلام بيان كرد . و براى حلّ آن مشكل از آنحضرت چاره خواست . حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن زن فرمود : چرا فرزند خود را انكار مىكنى . و او را از خود نمىدانى ؟ آن زن در جواب گفت : من دوشيزه هستم . و ازدواج نكرده‌ام تا صاحب فرزند باشم . در اين هنگام قابله‌اى را احضار نمودند . تا اين زن را معاينه نمايد . هنگاميكه قابله براى انجام معاينه با آن زن تنها شد . آن زن دستبندى از طلا كه در دست داشت به آن قابله داده و از او خواست تا بر دوشيزه بودنش گواهى دهد . و آن قابله اين امر را پذيرفته و دستبند طلا را از او گرفت و به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : اين زن دوشيزه مىباشد . در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام به آن قابله فرمود : تو دروغ مىگوئى . و براى اين شهادت دروغ يك دستبند طلا از آن زن گرفته‌اى و آن را در زير لباسهاى خود مخفى نموده‌اى .
شرح
فقال الإمام عليه السلام : اسكتوا . ف أنا عيبة علم النبوّة . ثمّ أحضر الجارية . و قال عليه السلام لها : - يا جارية - أنا زين الدين . أنا قاضي الدين . أنا أبو الحسن و الحسين . و إنّي اريد أن ازوّجك من هذا الغلام المدّعي عليك . فتقبليه منّي زوجاً ؟ فقالت : لا - يا مولاي - . أتبطل شرع محمّد ؟ ! فقال عليه السلام لها : بما ذا ؟ فقالت : تزوّجني بولدي ! كيف يكون ذلك ؟