و آنها به طرف منزل اميرالمؤمنين عليه السلام رفتند و به آنجا رسيدند .
و آن نوجوان ماجراى خود را براى اميرالمؤمنين عليه السلام بيان كرد .
و براى حلّ آن مشكل از آنحضرت چاره خواست .
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به آن زن فرمود : چرا فرزند خود را انكار مىكنى .
و او را از خود نمىدانى ؟
آن زن در جواب گفت : من دوشيزه هستم .
و ازدواج نكردهام تا صاحب فرزند باشم .
در اين هنگام قابلهاى را احضار نمودند . تا اين زن را معاينه نمايد .
هنگاميكه قابله براى انجام معاينه با آن زن تنها شد . آن زن دستبندى از طلا كه در دست داشت به آن قابله داده و از او خواست تا بر دوشيزه بودنش گواهى دهد .
و آن قابله اين امر را پذيرفته و دستبند طلا را از او گرفت و به حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : اين زن دوشيزه مىباشد .
در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام به آن قابله فرمود : تو دروغ مىگوئى .
و براى اين شهادت دروغ يك دستبند طلا از آن زن گرفتهاى و آن را در زير لباسهاى خود مخفى نمودهاى .
شرح
فقال الإمام عليه السلام : اسكتوا . ف أنا عيبة علم النبوّة .
ثمّ أحضر الجارية . و قال عليه السلام لها : - يا جارية - أنا زين الدين .
أنا قاضي الدين . أنا أبو الحسن و الحسين .
و إنّي اريد أن ازوّجك من هذا الغلام المدّعي عليك . فتقبليه منّي زوجاً ؟
فقالت : لا - يا مولاي - . أتبطل شرع محمّد ؟ !
فقال عليه السلام لها : بما ذا ؟
فقالت : تزوّجني بولدي ! كيف يكون ذلك ؟