جعفر خلدى حكايت كند كه - شاه طريقت جنيد قدّس اللَّه روحه با جماعتى فقرا قصد زيارت طور سينا كرد - چون بدامن كوه رسيد هاتفى از آن گوشه آواز داد كه - اصعد يا جنيد فانّ هذا المكان مقام الانبياء و المرسلين و مقام الاولياء و الاصفياء بر خرام اى جنيد برين مقام پيغمبران و قدمگاه صدّيقان و دوستان گفتا - بر سر كوه شديم و جنيد چون قدمگاه موسى ديد بشوريد و در وجد آمد ، درويشى اين بيت بر گفت :
ان آثارنا تدل علينا * فانظروا بعدنا الى الآثار
جماعت همه بموافقت در تواجد آمدند . هر يكى را شورى و سوزى و از هر گوشه آوازى و نيازى و در هر دلى دردى و گدازى . يكى از حسرت و نياز مىنالد ، يكى از راز و ناز مىگريد . اين چنانست كه پير طريقت گفت :
الهى در سر گريستنى دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز .
گريستن از حسرت بهرهء يتيم است و گريستن شمع بهره ناز ، از ناز گريستن چون بود آن قصهايست « 1 » دراز .
راهبى آنجا در غارى نشسته چون ايشان را بدان صفت ديد ، سوگند برنهيد « 2 » كه - يا امة محمد باللّه عليكم كلّمونى . بعاقبت كه جماعت را سكون درآمد جنيد را خبر كردند از حال آن راهب . برخاست و پيش وى رفت . راهب گفت - اين رقص شما و اين وقت و وجد شما همه امت راست بر عموم ، يا قومى را بر خصوص ، جنيد گفت - قومى راست بر خصوص ، گفت - اين قوم را صفت و سيرت چيست ، گفت - قومى كه دنيا و عقبى در باديهء وقت ايشان دو ميل است ، بهشت و دوزخ بر راه درد ايشان دو منزل ، و هر چه دون حق بنزديك ايشان باطل .
بروز نظارهء ، صنايع كنند و شب در مشاهده صانع باشند .
بىخيل و حشم پادشاهانند ، بىگنج و خواسته توانگرانند . دردها دارند در دل وز گفتن آن بىزباناند زبان جان حالشان بنعت افتقار مىگويد :
الهى وقت را به درد مىنازيم و زيادتى را مىسازيم ، باميد آنكه چون درين درد بگدازيم ، درد و راحت هر دو براندازيم .
هامش
( 1 ) در نسخهء ج : قصهءى است
( 2 ) در نسخهء ج : سوگند برنهاد .