و موى را شانه كن و گيسوانش بباف و او را نيكو بياراى تا خرّم شود و با خود ببرم ، آن گه گفت : جان پدر كارد و رسن بردار تا در ان شعب رويم و گوسپند را قربان كنيم . چون آنجا رسيدند ابراهيم گفت : «
يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ
» - اى بسر بسى محنتها و بلاها كه بما رسيد و همه بسر آمد و اكنون فرمانى رسيده از همه صعبتر مىفرمايند مرا كه ترا قربان كنم ، «
فَانْظُرْ ما ذا تَرى
» - درنگر تا در دل خويش چه بينى و ترا درين فرمان چه راى است ؟ حمزه و كسايى « ما ذا ترى » بضمّ تا و كسر را خوانند ، يعنى در نگر كه درين فرمان از خويشتن چه نمايى ؟ ميخواست كه بداند از وى كه صبر خواهد كرد يا جزع خواهد نمود . اسماعيل گفت : «
يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ
» . ابو هريره روايت كند از كعب الاحبار كه شيطان آن روز گفت : لئن لم افتن عند هذا آل ابراهيم لا افتن منهم احدا ابدا - اگر امروز درين حال آل ابراهيم را بفتنه نيفكنم و بر ايشان مرا دستى نبود پس هرگز نتوانم و نه مرا بر ايشان دسترس بود ، در ان حال شيطان بر صورت مردى ناصح آمد پيش هاجر مادر اسماعيل گفت : هيچ دانى كه ابراهيم پسر خود را اسماعيل كجا ميبرد ؟ هاجر گفت او را ميبرد كه گوسپند قربان كند . گفت : نه كه خود پسر را قربان مىكند .
هاجر گفت : كلّا هو ارحم به و اشدّ حبّا له من ذلك - اين چه سخن است كه تو مىگويى او به روى از ان مهربانتر است و دوستر كه اين كند . شيطان گفت : خداش ميفرمايد كه چنين كند . هاجر گفت : اگر خداى ميفرمايد خداى را فرمان است و طاعت داشت وى واجب از وى نوميد گشت به راه ايشان آمد ، پسر را ديد كه بر اثر پدر ميرفت گفت :
اى پسر دانى كه پدرت كجا ميبرد ؟ گفت : ميرويم تا گوسفند را قربان كنيم ، گفت :
نه كه ترا قربان خواهد كرد . گفت از بهر چه فرزند را قربان كند ؟ گفت : اللَّه او را چنين ميفرمايد . گفت : اگر اللَّه ميفرمايد فسمعا و طاعة . از وى نوميد بازگشت فرا پيش ابراهيم شد گفت : ايها الشيخ كجا ميروى ؟ گفت مرا حاجتى است درين شعب حاجت خويش را ميروم گفت : و اللَّه كه شيطان در خواب به تو نموده كه اين فرزند را قربان كن