تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
شد و نامه نبشت به شهربراز كه : چون نامهء من به تو رسد فرّخان را سياست كن و سر وى به من فرست . شهربراز جواب كسرى نبشت كه فرّخان مردى است مبارز ، لشكر شكن و ترا هر وقت به كار آيد ، خاصّه در جنگ دشمن ، اگر دل با وى خوش كنى و قتل وى نپسندى مگر صواب باشد . كسرى جواب وى نبشت كه در لشكر من امثال وى بسيار است تو فرمان بردار باش و بتعجيل سر وى به من فرست . شهربراز بعبارتى ديگر همان جواب نبشت و فرمان وى بقتل فرخان به كار نداشت . كسرى را خشم بر خشم زيادت شد و بريدى فرستاد بر اهل پارس كه شهربراز را معزول كردم و فرّخان را بجاى وى نشاندم ، او را والى خود دانيد و طاعت دار باشيد . و ملطفه‌اى داد به آن بريد و گفته بود كه چون فرّخان بر تخت ملك نشيند و برادر او را منقاد شود ، اين ملطفه بدوده . فرّخان بر تخت ملك نشيند و برادر او را منقاد شود ، اين ملطفه بدوده . فرّخان ملطفه برخواند ، نبشته بود كه : شهربراز را وقتى هلاك كن كه ملطفه بر خوانى . فرّخان ، شهربراز را حاضر كرد تا او را سياست كند بفرمان كسرى شهربراز گفت يك ساعت مرا زمان ده تا وصيت نامه‌اى بنويسم . سفط بخواست و سه صحيفه بيرون آورد ، در معنى مراجعت وى با كسرى بسبب قتل فرّخان ، گفت : سه نوبت بقتل فرّخان مرا فرمان آمد و هر بار مراجعت وى ميكردم و تو بيك ملطفه مرا هلاك خواهى كرد ؟ فرخان آن ساعت از تخت ملك برخاست و ملك با شهربراز تسليم كرد ، و آن حال و قصه بپوشيدند . و شهربراز نامه نبشت بقيصر روم كه مرا به تو حاجتى است كه به پيغام و نامه راست نميآيد و ميخواهم كه بنفس خود ترا بينم ، فلان روز فلان جايگاه حاضر شو ، تو با پنجاه مرد رومى و من با پنجاه مرد پارسى هم چنان كردند ، و بر هم رسيدند و دو ترجمان در ميان داشتند كه سخن ايشان بر يكديگر بيان ميكردند . شهربراز گفت : هر چه از ما بشما رسيد از غلبه و نصرت و تخريب ديار و بلاد همه سبب من بودم و برادرم فرخان و آن همه از كيد و حيلت ما و از شجاعت و قوّت ما بشما رفت و